بوعلی دارو
از on اسفند 23, 2018
354 نظرات

بسم الله الرحمن الرحیم

بوعلی سینا در بخارا به دنیا آمد و از کودکی به دنبال کتاب و علم بود. هنگامي كه همسالانش روزگار را به بازيهاي بچه‎گانه در کوچه‌های بخارا مي‎گذراندند، وي به مطالعه كتابها و برداشت يادداشتهايی از کتابهایی که خوانده بود مي‎پرداخت و اغلب شبها نمي‎خوابيد. ابن‌سينا، چهل بار كتاب مابعدالطبيعه ارسطو را خواند و تمام مطالب آن را به خاطر سپرد، ولي حقيقت آن را نيافت و كار بدانجا كشيد كه از خود مأيوس گردید. او هرگاه کار بدینجاا می‌رسید، به عبادت مي‎پرداخت و به مسجد مي‎رفت. پس از گزاردن نماز، صدقه مي‎داد و از خداوند حل مشكل را مي‎خواست. شبها كه به خانه برمي‎گشت، به خواندن كتاب مي‎پرداخت و این روش نیکو را از دوران جوانی تا به آخر عمر حفظ کرد.

در كار فلسفه و منطق و امثال آن، مداقه كامل مي‎كرد. بوعلی نزد ابوعبدالله ناتلی ریاضیات می‌آموخت و وی را در علم ریاضیات مردی دانشمند می‌دانست. 

ابوعبدالله ناتلی غیر از ریاضیات ذوق عرفانی هم داشت و در ضمن تدريس، گاهي از احوالات عارفانه صحبت مي‎نمود. به موجب حکایتی، خود او هم كراماتي داشته و اگر این حکایت صحت داشته باشد، او را می‌توان از عرفای زمان خویش دانست و آن حکایت چنین است:

ابوعبدالله ناتلی روزی سر درس مجذوب بوعلی شده بود. او را به خوبي می‌شناخت و بر او معلوم گردیده بود كه عقل و ادراك شاگردش بيش از سن اوست. به اين ترتيب، به شاگردش گفت:

تو در علم به جایگاه بسيار رفيعی خواهي رسید؛ به طوري كه مورد حسد ديگران قرار خواهي گرفت و تقریباً عمري طولاني به سر خواهي برد.

ابن سينا از استاد پرسيد:

آيا مي‎توانید پيش‎بيني كنید كه در چه موقع خواهم مرد؟

استاد جواب داد:

پيش‌بينيِ زمانِ دقيقِ مرگِ انسان جز از طرف ذات خداوند متعال امكان ندارد و خداوند در قرآن گفته است: «لا يستقدمون ساعۀً ولايستأخرون»؛ يعني ساعت مرگ آدميان نه يك ساعت جلو مي‎افتد نه يك ساعت عقب مي‎رود. و از اين ساعت فقط ذات خداوند مطلع است.

ابن سينا اصرار كرد كه زمان مرگ خود را بداند و استاد گفت:

من اين طور مي‎فهمم كه تو بعد از شصت سالگي در روز جمعه دنيا را وداع خواهي گفت.

و ابن سينا همانطور كه استاد گفت، در يك روز جمعه زندگي را بدرود گفت

با توجه به حکایت بالا که علاقه و تلاش زیاد بوعلی را به علوم عقلی نشان می‌دهد، چگونه وی به علم طب روی آورد؟

بعضی گمان کرده‌اند ‎كه ابن‌سينا علم طب را تحصيل كرده تا بتواند معاش خود را تأمين كند؛ چنانچه شايعه‌ای دراین ‌باره هست. امّا این شایعه صحت ندارد. اين شايعه ناشي از يك شهرت كلي است و آن شهرت اين است كه فيلسوفان گذشته نمي‎توانستند از راه فلسفه معاش را‌ بگذرانند. از اين رو، پزشكي مي‎آموختند تا طب را وسيلة معاش قرار دهند. اين شايعه برای فيلسوفان گذشته به شكل يك قانون درآمد، تا جايي كه در زبان فارسي به پزشك مي‎گفتند «حكيم»؛ در صورتي كه حكيم عنوان فيلسوف است نه طبيب، و تا چهل- پنجاه سال قبل، اگر در تهران كسي بيمار مي‎شد، مي‎گفتند بايد نزد حكيم برود نه طبيب و نه دكتر.

امّا ابن‌سينا پس از اينكه فلسفه را تحصيل كرد، براي تأمين معاش نيازمند تحصيل علم پزشكي نبود و مي‎توانست از راه مشاغل ديواني معاش خود را تأمين نمايد. آنچه ابن‌سينا را وادار به تحصيل علم طب كرد علاقه‎اي بود كه در محضرِ درسِ اسماعيل زاهد در او به وجود آمد.

بوعلی در جوانی همراه ابوعبدالله ناتلی توانسته بود به دستگاه سامانی راه یابد، زیرا امراي ساماني همگی دوستدار دانش و كتاب بودند و در میان آنها، نوح بن منصور ساماني بیش از همه به علم و دانش علاقه‌مند بود. همچنین، علاقة زيادي به جمع‎آوري كتاب داشت و در كتابخانه‎اش كتابهای كميابی يافت مي‎شد.

امير خسرو دهلوي- گرچه نويسندة رجال نبود- اما وی دربارة ابن سينا گفته است:

بوعلی در كتابخانه امير ساماني دسترسي به همه كتابهای دانشمندان اسلامي تا زمان خود داشته و نيز، در آن كتابخانه از كتب دانشمندان يوناني، مثل ذيمقراطيس و افلاطون و ارسطو و كتب دانشمندان اسكندريه (در متن عربي) استفاده مي‎كرده است. بیرون بردن كتاب از كتابخانه ممنوع بود و با اينكه ابن‌سيناي جوان نزد امير ساماني تقرّب داشت و یک بار وی را درمان کرده بود، مجاز نبود كتابها را براي نسخه‌برداری از كتابخانه خارج كند. البته، امیر به وی اجازه داده بود كه كاتبان را به كتابخانه بياورد تا در همانجا كتابها را رونوشت كند. ابن سينا از آن اجازه بيشترين استفاده را كرد و پيوسته سه كاتب را همراه خود به كتابخانه می‌برد و آنها پیوسته به رونوشت از كتابها مشغول بودند و ابن سينا در برابر کارشان دستمزدی به آنها می‌داد.

در زمستان، خانه‎هاي بخارا را با هیزم گرم مي‎كردند. در يك شب زمستاني نيز، آتشي در كتابخانه افتاد كه احیاناً از آتش بخاري بوده است. گرچه آتش را خاموش کردند، اما تعدادي از كتابها سوخت. روز بعد، امير ساماني براي ديدن كتابخانه آمد و گفت: بلايي رسيده بود، اما به خير گذشت! چون قسمتي از كتابهايي كه من بيشتر به آنها علاقه‌مند هستم، از بين نرفته است.

اما كساني كه به ابن‌سينا حسد مي‎ورزيدند، فرصت را غنيمت شمردند تا او را از چشم امير ساماني بيندازند و گفتند كه اين جوان بعد از اينكه همه كتابهاي كمياب كتابخانه را رونوشت كرده كتابخانه را آتش زده تا كتابها از بين برود و ديگر كسي آنها را نبيند و نخواند. و او به كتابهايي كه نسخه‎اي از آنها برداشته ابراز فضل نمايد تا همه گويند كه جز وي كسي دانا و علاّمه نيست.

بنابر آنچه از قول امير خسرو دهلوي بیان گردید، محمد بن هاشم بخاري، ملقب به افضل الدين، محرّك كساني بود كه به ابن سينا حسد مي‎ورزيدند و افضل الدين ديگران را تحريك مي‎كرد كه به همه بگويند كتابخانة امير را ابن سينا آتش زده است. اما امير ساماني مردي عاقل بود و مي‎فهميد كه ابن‌سينا آتش‌افروز نيست و وي با اينكه سه كاتب را برای نسخه‎برداري از كتابها گماشته است، نتوانسته جز تعداد کمی از كتابها را نسخه‌برداری کند تا اينكه ديگر به كتابهاي كمياب كتابخانة وي نياز نداشته باشد. اين بود كه به بدگويي حسودان و بخصوص افضل الدين توجهی نکرد.

در بخارا، طبق يك سنت قديمي، مجازات كسي كه به عمد آتشی برپا می‌کرد اعدام بود و افضل الدين اميد داشت كه امير ساماني ابن‌سينا را به جرم آتش زدن كتابخانه به قتل برساند يا اگر عمدي بودن حريق ثابت نشود، او را از دربار خود براند، ولي امير ساماني به ابن سينا گفت:

من مي‎دانم كه تو در ماجرای آتش‌سوزی كتابخانه تقصيري نداشته‎اي. مي‎تواني مثل گذشته از كتابها استفاده كني و رونويسي نمايي.

***

در چهار مقاله نظامي عروضی حكاياتي از بوعلي نقل ‌شده که بعض آن را بیان می‌کنیم:

شيخ‌الرئيس، حجۀ‌الحق، ابوعلي سينا حكايت كرد، اندر كتاب مبدأ و معاد در آخر فصل «امكان وجود امور نادره عن هذه النفس» كه به من رسيد و بشنودم که حاضر شد طبيبي به مجلس يكي از ملوك سامان و قبول او در آنجا به درجه‎اي رسيد كه در حرم شدي و نبض محرمات و مخدرات بگرفتي. روزي، با مَلك حرم نشسته بود به جايي كه ممكن نبود كه هيچ مردی آنجا توانستي رسيد. مَلك خوردني خواست. كنيزكان خوردني آوردند. كنيزكي خوان‌سالار خوان از سر برگرفت و خم شد و بر زمين نهاد. خواست كه راست شود، نتوانست. همچنان بماند به سبب ريحي غليظ‌‌‌‌‌ كه در مفاصل او حادث شد.

ملك روي به طبيب كرد كه در حال او را معالجه بايد كرد به هر وجه كه باشد. و اين تدبير طبيعي را هيچ وجهي نبود و مجالي نداشت به سبب دوري ادويه. روي به تدبير نفساني كرد و بفرمود تا مقنعه از سر وي فرو كشيدند و موي او برهنه كردند تا شرم دارد و حركتي كند و او را از آن حالت مستكره آيد كه مجامع سر و روي او برهنه باشد. تغيير نگرفت. دست به شنيع‎تر از آن برد و بفرمود تا شلوارش فرو كشيدند. شرم داشت و حرارت در باطن او حادث شد چنانكه آن ريح را تحليل كرد و او راست ايستاد و مستقيم، و سليم بازگشت.

اگر طبيب حكيم و قادر نبودي، او را اين استنباط نبودي و از اين معالجات عاجز ماندي، و چون عاجز شدي از چشم پادشاه بيفتادي. پس، معرفت اشياي طبيعي و تصور موجودات طبيعي از اين باب است، وهو اعلم.

بعد از مرگ نوح بن سامانی، دیگر مجالی برای ماندن نبود و این را می‌توان از ماجرای کتابخانه دانست. پس، به سوی گرگانج در شمال غربی خوارزم حرکت کرد. هنگامی که به شهر وارد شد با شهرتی که داشت پادشاه خوارزم وی را به دربار خویش خواند.

در آن زمان، ابوالعباس مأمون خوارزمشاه حاکم خوارزم بود که وزيري به نام ابوالحسن احمد بن محمد السهيلي داشت که مردي حكيم‌طبع و كريم‌نفس و فاضل بود. و خوارزمشاه همچنين حكيم‌طبع و فاضل‌دوست بود و به سبب ايشان چندين حكيم و فاضل بر آن درگاه جمع شده بودند، چون: ابوسهل مسيحي، ابوالخير خمّار، ابوريحان بيروني و ابونصر عراق.

با این توصیف، بوعلی به درگاه پادشاه خوارزم راه یافت که هر کدام از این دانشمندان در دانش خاصی شهره بودند. ابونصر عراق برادرزادة خوارزمشاه بود و در علم رياضي و انواع آن بطلميوس ثاني بود؛ و ابوالخير خمّار در طب بقراط ثالث و جالينوس بود؛ و ابوريحان در نجوم به جاي ابومعشر و احمد بن عبدالجليل بود؛ و ابوعلي سينا و ابوسهل مسيحي خلف ارسطاطاليس بودند در علم حكمت كه شامل است همه علوم را.

اين طايفه، در آن خدمت، از دنيا بي‎نيازي داشتند و با يكديگر انسي در محاورت و عيشي در مكاتبت مي‎كردند. روزگار بر نپسنديد و فلك روا نداشت و آن عيش بر ايشان منغص شد و آن روزگار بر ايشان به زیان آمد. از سوی سلطان يمين الدوله محمود، معرِّفي رسيد با نامه‎اي. مضمون نامه آنكه:

شنيدم كه در مجلس خوارزمشاه، چند كس‎اند كه از اهل فضل بی‌نظیرند؛ چون فلان و فلان، بايد كه ايشان را به مجلس ما فرستي تا ايشان شرف مجلس ما حاصل كنند و ما به علوم و كفايات ايشان مستظهر شويم، و آن منّت از خوارزمشاه داريم.

رسول وي خواجه حسين بن علي ميكال بود كه يكي از افاضل و اماثل عصر و اعجوبه‎اي بود از رجال زمانه. و كار محمود در اوج دولت او عُلوّي داشت و ملوك زمانه او را مراعات همي‌كردند و شب از او به انديشه همي‌خفتند.

خوارزمشاه خواجه حسين ميكال را به جاي نيك فرود آورد و علفة شگرف فرمود و پيش از آنكه او را بار دهد، حكما را بخواند و اين نامه بر ايشان عرضه كرد و گفت:

محمود قوي‌دست است و لشكر بسيار دارد، و خراسان و هندوستان فتح كرده است و طمع در عراق بسته. من نتوانم كه مثال او را امتثال ننمايم و فرمان او را به نفاذ نپيوندم، شما در اين چه گوييد؟

ابوعلي و ابوسهل گفتند:

ما نرويم.

اما، ابونصر و ابوالخير و ابوريحان رغبت نمودند كه اخبار صلات و هبات سلطان همي‌شنيدند. پس، خوارزمشاه گفت:

شما دو تن را كه رغبت نيست، پيش از آنكه من اين مرد را بار دهم، شما سر خويش گيريد!

پس، خواجه اسباب ابوعلي و ابوسهل بساخت و دليلي همراه ايشان كرد و از راه بيابان روي به گرگان نهادند.

روز ديگر، خوارزمشاه حسين علي ميكال را بار داد و نيكوييها پيوست و گفت:

نامه خواندم و بر مضمون نامه و فرمان پادشاه وقوف افتاد. ابوعلي و ابوسهل برفته‎اند، ليكن ابونصر و ابوريحان و ابوالخير پيشِ خدمت آيند.

به اندك روزگار، برگ ايشان بساخت و با خواجه حسين ميكال فرستاد و به بلخ به خدمت سلطان يمين‎الدوله محمود آمدند و به حضرت او پيوستند. و سلطان را مقصود از ايشان ابوعلي بوده بود. ابونصر عراق نقاش بود. بفرمود تا صورت ابوعلي بر كاغذ نگاشت و نقاشان را بخواند تا بر آن مثال، چهل صورت نگاشتند و با مناشير به اطراف فرستادند و از اصحاب اطراف درخواست كه:

مردي است بدين صورت و او را ابوعلي سينا گويند. طلب كنند و او را به من فرستانند!

اما چون ابوعلي و ابوسهل با كس ابوالحسين السهيلي از نزد خوارزمشاه برفتند، چنان كردند كه بامداد را پانزده فرسنگ رفته بودند. بامداد به سر چاهساري فرود آمدند. پس، ابوعلي تقويم برگرفت و بنگريست تا به چه طالع بيرون آمده است. چون بنگريد، روي به ابوسهل كرد و گفت:

بدين طالع كه ما بيرون آمده‎ايم، راه گم كنيم و شدّت بسيار بينيم.

ابوسهل گفت:

رَضينا بِقَضاء الله! من خود همي‌دانم كه از اين سفر جان نبرم كه تسيير من در اين دو روز به عيّوق مي‎رسد و او قاطع است، مرا اميدي نمانده است، و بعد از اين ميان ما ملاقات نفوس خواهد بود.

پس براندند.

ابوعلي حكايت كرد كه روز چهارم بادي برخاست و گرد برانگيخت و جهان تاريك شد و ايشان راه گم كردند. و باد طريق را محو كرد و چون بياراميد، دليل از ايشان گمراه‎تر شده بود. در آن گرماي بيابان خوارزم، از بي‎آبي و تشنگي بوسهل مسيحي به عالم بقا انتقال كرد. دليل و ابوعلي با هزار شدت در باورد افتادند. دليل بازگشت و ابوعلي به طوس رفت و به نیشابور رسيد، خلقي را ديد كه ابوعلي را مي‎طلبيدند. متفكر به گوشه‎اي فرود آمد و روزي چند آنجا ببود.

ابن سينا، براي استفاده از علم پزشكي خود، شهر نيشابور را از هر جهت مناسب دانست و تصمیم گرفت كه در آنجا سكونت کند. هنوز يك هفته از سكونت او در نيشابور نگذشته بود كه هنگام عبور از بازار بزرگ شهر، در چهارسوق کسانی را ديد كه مقابل تصويري كه بر ديوار نصب گرديده جمع شده‎اند و راجع به آن صحبت مي‎كنند. ابن سينا با آنها همراه شد و شنيد كه مي‎گويند:

اين شكلِ ابن‌سينايِ كافر است و هر كس او را دستگير كند پاداش مي‎گيرد.

ابن‌سينا مشاهده كرد شكلي كه به ديوار نصب شده از حيث لباس شبيه به شكلي است كه او در گرگانج داشت، اما اعضاي صورتش شبيه به او نيست، چون نقاشي كه به دستور سلطان محمود شكل ابن‌سينا را كشيده بود شيخ الرئيس را نديده بود تا چشم و ابرو و بيني و ساير اعضاي صورت را مانند او ترسيم كند و فقط به او گفته بودند كه وي چه نوع لباسي در بر دارد.

تهمت كافر بودن كه سلطان محمود بر ابن سينا بست تا پايان عمر دست از شيخ الرئيس برنداشت، در صورتي كه آن مرد مسلمان بود و به واجبات دين اسلام عمل مي‎كرد. اما سلطان محمود از لحاظ مذهبي مردي بود متعصّب و سنّي مذهب و به او گفته بودند ابن‌سينا شيعه و از فرقة اسماعيليه است و سلطان محمود شيخ الرئيس را كافر مي‎دانست و به اختصار گفتيم كه دستور داده بود شكل او را تصوير كنند و به اطراف بفرستند تا او را بشناسند و دستگير نمايند.

وقتي ابن سينا شكل خيالي خود را بر ديوار چهارسوق ديد و صحبتهاي مردم را شنيد، دريافت كه ادامة زندگي او در نيشابور خطرناك است و بايستي از آنجا برود. پس، از آنجا روي به گرگان نهاد. قابوس پادشاه گرگان بود و مردي بزرگ و فاضل‌دوست و حكيم‌طبع بود. ابوعلي دانست كه او را آنجا آفتي نرسد و در آنجا سکنی گزید.

صاحب روضات الجنات ماجرایی از ورود وی به گرگان حکایت می‌کند:

آن‌گاه كه شيخ به جرجان رسيد، ديد مرده‎اي را دفن مي‎كنند. شيخ بر سر قبر حاضر شد و چون ميت را در لحد نهادند گفت: اين شخص نمرده است و در گور نگذاريد.

مردم از سخن شيخ به حيرت آمده گفتند: اين چه مطلبي است كه مي‎گويي؟

شيخ گفت: او را در محلي خالي به من بسپاريد كه پس از چند روز او را زنده به شما بازگردانم.

مردم چنان كردند. چون مرده را به موضع خالي بردند، شيخ او را فصد كرد. چون قدري خون گرفت، نفس آن شخص برآمد. شيخ رگ او را بگرفت و پس از ساعتي قدري ديگر خون برداشت، آن شخص بنشست و از حال خود پرس و ‌جو كرد. شيخ او را خبر داد. آن‎گاه شيخ به درمان وي اقدام كرد تا صحت كامل يافت.

پس، به كاروانسرايي فرود آمد. مگر در همسايگي او يكي بيمار شد، معالجت كرد، بِه شد. بيماري ديگر را نيز معالجت كرد، به شد. بامداد قاروره آوردند و ابوعلي همي‌نگريست و دخلش پديد آمد و روز به روز مي‎افزود.

روزگاري چنين مي‎گذشت. مگر يكي از اقرباي قابوس وشگمير را- كه پادشاه گرگان بود- عارضه‎اي پديد آمد و اطبّا به معالجت او برخاستند و جهد كردند و جدّي تمام نمودند. علت به شفا نپيوست و قابوس را عظيم در آن دلبستگي بود تا يكي از خَدم، قابوس را گفت:

در فلان تيم جواني آمده است عظيم‌طبيب و به غايت مبارك‌دست، و چند كس بر دست او شفا يافت.

قابوس فرمود:

او را طلب كنيد و به سر بيمار ببريد تا معالجت كند، كه دست از دست مبارك‎تر بود.

پس، ابوعلي را طلب كردند و به سر بيمار بردند. جواني ديد به غايت خوبروي و متناسب‌اعضا، ولی خط اثر كرده و زار افتاده. پس بنشست و نبض او بگرفت و تفسره بخواست و بديد، پس گفت:

مرا مردي مي‎بايد كه غرفات و محلات گرگان را همه شناسد.

بياوردند و گفتند:

اينك!

ابوعلي دست بر نبض بيمار نهاد و گفت:

بر گوي و محلتهاي گرگان را نام بر!

آن كس آغاز كرد و نام محلتها گفتن گرفت، تا رسيد به محلتي كه نبض بيمار در آن حالت حركتي غريب كرد. پس ابوعلي گفت:

از اين محلت كويها برده.

آن كس بر داد تا رسيد به نام كويي كه آن حرکت غريب معاودت كرد. پس ابوعلي گفت:

كسي مي‎بايد كه در اين كوي همه سرايها را بداند.

بياوردند. و سرايها را بر دادن گرفت تا رسيد بدان سرايي كه اين حركت باز آمد. ابوعلي گفت: تمام شد.

پس، روي به معتمدان قابوس كرد و گفت:

اين جوان در فلان محلت و در فلان كوي و در فلان سراي بر دختري فلان نام عاشق است، و داروي او وصال آن دختر و معالجت او ديدار او باشد.

پس، بيمار گوش داشته بود و هر چه خواجه ابوعلي مي‎گفت مي‎شنيد. از شرم، سر در جامة خواب كشيد. چون استطلاع كردند، همچنان بود كه خواجه ابوعلي گفته بود. پس، اين حال را پيش قابوس رفع كردند. قابوس را تعجبی عظيم آمد و گفت او را به من آريد! ابوعلي را پيش قابوس بردند و قابوس صورت ابوعلي داشت كه سلطان يمين‎الدوله فرستاده بود. چون پيش قابوس آمد، گفت:

«انت بوعلي»؛ تو بو‌علی هستی.

گفت:

«نعم يا ملك معظم»؛ بله، ای پادشاه بزرگ.

قابوس از تخت فرود آمد و چند گام ابوعلي را استقبال كرد و در كنارش گرفت. و قابوس از اين معالجت شگفتي بسيار نمود و متعجب بماند و الحق جاي تعجب بود. پس گفت:

يا اجلّ افضل اكمل! عاشق و معشوق هر دو خواهرزادگان من‌اند و خاله‎زادگان يكديگر. اختياري بكن تا عقد ايشان بكنيم.

پس، خواجه ابوعلي اختياري پسنديده بكرد و آن عقد بكردند و عاشق و معشوق به هم پيوستند و آن جوان پادشاه‎زاده خوب‌صورت از چنان رنجي كه به مرگ نزديك بود برست. بعد از آن، قابوس خواجه ابوعلي را هر چه نيكوتر بداشت و از آنجا به ري شد و به وزارت شهنشاه علاءالدوله افتاد. و آن خود معروف اندر تاريخ ايام خواجه ابوعلي سينا است.

اما، حكايت كرد شيخ الامام ابوجعفر بن محمد ابي‌سعد النشوي، معروف به صرخ، از شيخ امام محمد بن عقيل القزويني از امير فخرالدوله باكاليجار البويي كه يكي را از اعزه آل‌بويه ماليخوليا پديد آمد و او را در اين علت چنان صورت بست كه او گاوي شده است. همه روز بانگ همي كرد و اين و آن را همي گفت:

مرا بكشيد كه از گوشت من هريسه نيكو آيد.

تا كار به درجه‎اي بكشيد كه نيز هيچ نخورد و روزها برآمد و نهار كرد و اطبّا در معالجت او عاجز آمدند. و خواجه ابوعلي اندر اين حالت وزير بود و شاهنشاه علاءالدوله محمد بن دشمنزيار بر وي اقبالي داشت و جمله مُلك در دست وی نهاده و كلي شغل به رأي و تدبير او بازگذاشته. و الحق بعد از اسكندر كه ارسطاطاليس وزير او بود، هيچ پادشاه چون ابوعلي وزيري نداشته بود... پس چون اطبّا از معالجات آن جوان عاجز آمدند، پيش شاهنشاه مَلك معظم علاءالدوله آن حال بگفتند و او را شفيع برانگيختند كه خواجه را بگويد تا آن جوان را علاج كند. علاءالدوله اشارت كرد و خواجه قبول كرد. پس گفت:

جوان را بشارت دهيد كه قصاب همي آيد تا تو را بكشد.

و با آن جوان گفتند. او شادي همي كرد. پس خواجه بر نشست همچنان با كوكبه بر در سراي بيمار آمد و با تني دو در رفت، و كاردي به دست گرفته گفت:

اين گاو كجاست تا او را بكشم؟

آن جوان همچون گاو بانگي كرد؛ يعني اينجاست. خواجه گفت:

به ميان سراي آريدش و دست و پاي او را ببنديد و فرو افكنيد!

بيمار چون آن شنيد بدويد و به ميان سراي آمد و بر پهلوي راست خفت و پاي او سخت ببستند. پس، خواجه ابوعلي بيامد و كارد بر كارد ماليد و فرونشست و دست بر پهلوي او نهاد، چنان‎كه عادت قصابان بود. پس گفت:

وه! اين چه گاو لاغري است! اين را نشايد كشتن، علف دهيدش تا فربه شود.

و برخاست و بيرون آمد و مردم را گفت:

دست و پاي او بگشايید و خوردني آنچه فرمايم پيش او بريد و او را گوييد بخور تا زود فربه شوي.

چنان كردند كه خواجه گفت. خوردني پيش او بردند و او همي‌خورد. و بعد از آن، هر چه از اشربه و ادويه خواجه فرمودي بدو دادندي و گفتندي:

نيك بخور! كه اين، گاو را نيك فربه كند.

او بشنودي و بخوردي بر آن اميد كه فربه شود تا او را بكشند. پس، اطبّا دست به معالجت او برگشادند چنانكه خواجه ابوعلي مي‎فرمود. يك ماه را به صلاح آمد و صحت يافت. و همه اهل خرد دانند كه اين چنين معالجت نتوان كرد، الا به فضلي كامل و علمي تمام و حدسي راست.

با شهرتِ روزافزای بوعلی سینا در طبابت، بازار افسانه‌سازی نیز داغ‌تر می‌شد. از میان این افسانه‌ها حکایتهای جالبی به دست می‌آمد که در اینجا یکی را به عنوان مشتی از خروار ارائه می‌کنیم:

معروف است كه بوعلی بيماران خود را به وسيله نخ يا ريسماني كه آن را بين میدان اصلی شهر و خانه‎اش كشيده بود، از راه دور، معاینه می‌کرد و به معالجه آنها مي‎پرداخت. مردم براي آنكه وي را بيازمايند، گربه‎اي زير چادر زني گذارده و سر ريسمان را به پاي او بستند. ابوعلي طبق عادت نسخه‎اي نوشت و چون آن را باز كردند، چنين ديدند:

بايد به اين بيمار پنج سير گوشت نرم و دو موش داده شود تا رفع علت گردد.

آخرین لحظات عمر ابن سینا

ابوعلي كثيرالشهوات بود بر مجامعت، و استفراغ را به افراط مي‎رساند. اين در مزاج او اثر كرد و معالجة مزاج خود نمي‌‎نمود تا آنكه در سالي كه علاءالدوله و امير حسام‌‌الدوله با يكديگر جنگ كردند در دروازة كرخ، شيخ ضعيف شد و مرض قولنج پيدا كرد. وي در هفته‎هاي پایانی عمر، در يك شبانه‎روز از سه تا ده بار خود را حقنه مي‎كرد، تا اینکه بعضي از روده‎هاي او مجروح گشت و جراحت روده پيدا كرد و بناچار، همراه علاءالدوله نیز ‌مي‎بايست بود. در این حال، او را صرع به هم رسيد كه از توابع قولنج است. پس، امر كرد كه دو دانگ از تخم كرفس در ميان ادويه كه به جهت حقنه ترتيب داده بود بكنند تا باعث شكست باد قولنج شود.

پس بعض از اطبّا كه متصدي معالجة وی بودند، پنج درم تخم كرفس داخل زیاده نمودند و معلوم نشد كه اين كار را عمداً كردند يا نه. پس از آن ممر، جراحت روده بسيار شد و شربت مثروديطوس به جهت صرع تناول مي‎نمود. بعضي از غلامان او، به جهت خيانتي كه در خزانه كرده بودند و براي پنهان داشتن خطای خود، افيون بسيار در آن ریختند تا موجب مرگ شیخ الرئیس بشوند. ولی حیلة آنها کارگر نیفتاد و شيخ ابوعلي به اصفهان نقل مکان كرد و به معالجة خود مشغول شد و از ضعف به جایي رسيد كه قدرت برخاستن نداشت و غلامان وی در تمناي موت او مي‎بودند.

بعد از آن، شيخ قدرت ايستادن و رفتن پيدا كرد و به مجلس علاءالدوله حاضر مي‎گشت. البته، با اين حال پرهيز نمي‎كرد و تخليط غذا مي‎نمود و تكثير مجامعت. از علت كلي خلاص نشده، باز بيمار گشت. هفته‎اي صحيح بود و هفته‎اي بيمار. در اين اثنا، علاءالدوله ارادة همدان نمود و شيخ با او بود. در راه مرض قولنج عود نمود تا آنكه به همدان رسيد. در آخرين هفتة عمر، در همدان دانست كه طبیعت ضعيف شده است و به دفع مرض نمي‎تواند پرداخت، معالجة خود واگذاشت و گفت:

مُدبّري كه عاجز مي‎شوند از تدبير او نزديك شده است. پس معالجه منفعت ندارد.

و روز مرگ خود را پيش‌بيني نمود و گفت:

من در روز جمعه خواهم مرد.

پس، غسل كرد و توبه نمود و آنچه داشت به فقرا تصديق كرد و رد مظالم و حقوق مردمان ادا نمود هر كسي را كه مي‎شناخت. و غلامان و بندگان خود را آزاد كرد و قرآن ختم مي‎كرد، و در سه روز يك بار ختم مي‎نمود.

او روز جمعه اول رمضان سال چهار صد و بيست و هشت رحلت نمود و در همدان مدفون گشت. و در اين شب، خطبه به نام سلطان طغرل خواندند و از ذكر سلطان مسعود ابا نمودند. و عمر شيخ پنجاه و هشت سال شمسي بود

نظريه‎هاي ابن سينا در مورد عنبيّه

ابن سينا از زماني كه در بخارا مطب گشوده بود مطالعات خود را دربارة پدید آمدن آثار بيماري در رنگ عنبیّه چشم آغاز كرده بود و تا پایان عمر به این کار ادامه ‎داد. او متوجه شد این طور نیست که آثار بیماری تنها بعد از بروزشان در عنبیه چشم ظاهر گردند، بلکه بیماریهایی هستند که علائم آنها پیش از بروزشان نیز در عنبیه چشم دیده می‌شوند و بيمار قبل از آنکه احساس ناراحتي نمايد، در حاشية دايرة عنبيه لكه‎هاي سفيدی به وجود مي‎آید و زماني‎ كه بيماري آشكار می‌گردد، لكه‎هاي سفيد از بين مي‎رود و جاي آنها تيره مي‎شود.

ابن سينا با اينكه براي ديدن عنبية چشم بيماران ذره‎بين نداشت و معاينة چشم بدون وسايلي كه امروز مورد استفاده قرار مي‎گيرد خيلي مشكل بود، متوجه شد كه عوارض ريه يا كبد در دو سوی عنبيه، يعني در حاشية راست و چپ آن، لكه‌هایی ظاهر می‌سازند. اين يكي از كشفهای پزشكي برجستة ابن‌سينا است كه تا پايان قرن نوزدهم ميلادي دانشمندان پزشكي و وظايف‌الاعضاء به آن توجه نكرده بودند.

در سالهاي آخر قرن نوزدهم، ناخن يك جغد در ران يك كودك فرو رفت، به طوري كه نتوانستند ناخن جغد را از پای آن كودك بيرون بياورند. از يك جراح كمك خواستند و او ناخن جغد را قطع كرد. در لحظه‎اي كه ناخن جغد قطع شد، جراح ديد كه در حاشية عنبية چشم جغد لكة سياهی به وجود آمد و همه مي‎دانند كه قسمت رنگين چشم جغد (عنبية آن پرنده) چقدر بزرگ و عريض است.

جراح فرانسوي چگونگي واقعه را براي چند تن از همكاران خود نقل كرد و اين واقعه به اطلاع آكادمي علوم فرانسه هم رسيد و سبب شد كه نظرية ابن‌سينا راجع به آثار امراض در عنبيه - كه مدتي بود فراموش شده بود- دوباره به ياد دانشمندان بيايد.

اينك در انگلستان، فرانسه، آلمان، امريكا و اتحاد جماهیر شوروی راجع به نظرية ابن‌سينا در مورد تأثير امراض در عنبيه تحقيق می‌شود و ناگفته پيداست كه در اين دوره خيلي بهتر از دورة ابن سينا مي‎توانند عنبية چشم را براي پي بردن به آثار بيماري يا بيماريها مورد معاينه قرار بدهند. امروزه، وقتي يك پزشك با ذره‎بين مخصوص خود يك چشم را از نظر مي‎گذراند، نه فقط عنبيه را به خوبي مي‎بيند، بلكه قسمتهايي از چشم را كه در پشت عنبيه قرار گرفته به خوبي مشاهده مي‎نمايد. ابن سينا، با اينكه براي معاينة عنبيه جز چشمهاي خود وسيله‎اي نداشت، كشف كرد كه جاي آثار بيماري ريه و كبد در دو طرف عنبيه (در طرف راست و چپ آن) است و امروزه، با وسايل دقيقی که براي معاينة عنبيه و ساير قسمتهاي چشم وجود دارد، توانسته‎اند جای اثر بيماري هر يك از اعضاي مهم بدن را در عنبيه به طور دقيق تعيين كنند. دقت در تشخيص محل آثار بيماري به حدي زياد شده كه محيط دايرة عنبيه را تقريباً مانند محيط دايرة يك قطب‎نما درجه‎بندي كرده‎اند.

در اين دوره، مي‎دانند كه آثار بيماريهاي سر و نخاع و صورت در قسمت فوقاني عنبيه، که به وسعت سي درجه (با توجه به اينكه محيط دايره 360 درجه است) ظاهر مي‌گردد، اما اثر بيمار‎يهاي ريه و كبد ـ به طوري كه ابن سينا كشف كردـ در طرفين عنبيه در منطقه‎اي به وسعت پانزده درجه است؛ البته از روي احتمال، زیرا به راستي آن را درجه‎بندي نكرده‎اند.

عنبيه - كه قسمت رنگين چشم است- داراي سلولهايي است به اسم «كروماتوفور». هر يك از آن سلولها داراي ماده‎اي رنگين از نوع «ملانين» هستند. وقتي بدن مورد حملة يك بيماري قرار مي‎گيرد، اما هنوز آن بيماري بر خود شخص محسوس نگرديده، وسايل دفاعي بدن خود به خود به كار مي‎افتند تا بيماري را دور کنند. از طرفی، آن بيماريها در قسمتهايي از بدن جنب‎وجوش به عمل مي‎آورند و يكي از جاهای جنب‎وجوش بيماري منطقه‎اي از عنبيه است كه مخصوص عضو بیمار است. در آن منطقه، عنبيه مادة رنگين خود را از دست مي‌دهد و يك لكة سفيد در حاشية عنبيه به وجود مي‎آيد و چون منطقه‎اي كه لكة سفيد در آنجا به وجود آمده منطقة مخصوص يك عضو از بدن است، پزشك محقق مي‎فهمد كه بيماري آن قسمت از بدن را تهديد مي‎نمايد و اين زماني است كه هنوز اثر بيماري و به اصطلاح پزشكان اثر باليني آن آشكار نشده است.

مطبوعات علمي در این باره مي‎نويسند: اكنون در شوروي دانشمندان بيش از كشورهاي ديگر در مورد لكه‎هايي كه در عنبيه ایجاد می‌شوند مشغول تحقيق هستند و حتي توانسته‎اند مكان مخصوص تمام اعضاي اصلي و بعضي از اعضاي فرعي بدن را در عنبيه پیدا كنند. و اين راهي است كه ابن سينا هزار سال قبل كشف كرد و بعد از ده قرن كه به فراموشي سپرده شده بود، امروز ارزش علمي خود را آشكار كرده است و دانشمندان با استفاده از وسايل پيشرفته امروزي، به تكميل این روش دست زده‌اند

ابوالحسن بيهقي، در تتمه صوان الحكمۀ، و منتخب‎الدين يزدي در ترجمه آن، به نام درةالاخبار، گويد:

- از تجارب بوعلی آن است كه روزي صداعي صعب بر او طاري شد. بدانست كه ماده‎اي است كه از حجاب سر فرود مي‎آيد و شايد بود كه به ورمي انجامد. بفرمود تا برف بسيار بياوردند و در خرقه كتان پيچيدند و سر را بدان بپوشانيد. موضع سر قوي گشته از قبول نزول ماده ممتنع شد و خلاص يافت.

- در خوارزم زني مدتها به مرض سل مبتلا بود. فرمود كه از شرابها به غير از گلشكر چيزي تناول نكند. تا صد من گلشكر بخورد و شفا يافت

گذشته از درمانهای عجیب و غریب، وی نظرهای جالبی نیز داشته است که در قانون متذکر آنها شده است؛ مانند اینکه شيخ معتقد بوده كه در تبهاي گرم، اگر بيمار كر شود و اسهال صفراوي پيش آيد، كري زايل می‌گردد، چرا كه علت (کری) از بالا رفتن خلط صفراوي شده و به اسهال صفراوي دفع گردد و بالعكس؛ تب ربع Fievre quarte)) بيماري صرع را بهبود زياد مي‎بخشد يا معالجه كند؛ و اگر به پاي شخص ماليخوليايي پيوك (رشته) پديد آيد، ماليخوليا بدان دفع شود

ابن سينا بزرگترين نابغه شرق

مذهب ابن سینا

ابن‌سینا، چنانكه در شرح حالش آمد، اسماعيلي بود و دوري جستن از محمود غزنوي نیز به این دلیل بوده است، زیرا محمود بسیار به رافضيان و معتزليان - كه اسماعيليان را نيز از آنان مي‎دانست - سخت می‌گرفت و از آنها کینه داشت. در بعضي كتابها آمده است كه شيخ حنفي مذهب بود، چون از فقه حنفي بحث كرده است. اما اين مطلب درست نيست، زيرا از شيخ در كتابهاي حنفيان و طبقات ديگر حنفيه يادي نشده است؛ همچنانکه در كتابهای شافعيه نامي از وي به میان نرفته است.

دلیل دیگر آنكه رسائل و آثاري از شيخ به فارسي نوشته شده است که تمايل وی را به اسماعيليه آشکار مي‎سازد، زيرا تأليف و تعليم به زبان فارسي از كارهاي صوفيه و اسماعيليه بوده كه سعي داشتند عقايد خود را در ميان عامه مردم رواج دهند؛ در حالي كه ساير فِرَق تنها به انتشار عقايد خود در ميان خواص قناعت مي‎كردند.

به هر حال، آنچه از همه گفته‌های گوناگون و كتابهای مورخان به دست می‌آید نشان می‌دهد که مذهب شيخ اسماعيلي بوده است. دلیل دیگر اینکه شیخ در دوران سامانيان می‌زیست و در این دوران، اسماعيليه در ماوراءالنهر و مخصوصاً بخارا نفوذ بسيار داشتند و ايرانياني كه با تکیه به قدرت اسماعیلیان از یوغ بندگی عباسیان رها شده بودند با جان و دل مذهب اسماعيليه را مي‎پذيرفتند. خاندان ابن‌سينا نيز از ايشان بوده و به عقايد آنان گرويده بودند.

عده‎اي از بزرگان اهل سنت بر ابن سينا اعتراضاتي كرده‎اند و همين امر مي‎رساند كه شيخ در سلك اهل تسنن نبوده، بلكه اسماعيلي بوده است.

قاضي نورالله شوشتري در مجالس المؤمنين عقايد شيخ را مي‎ستايد و استدلال مي‎كند بر اينكه شيخ شيعه بوده است

خوشنويسي ابن سينا

ابن سينا، گاهي براي تفنّن، به کاری مشغول مي‎شد و بعد از مدتي آن را ترك مي‎كرد. اما تحقيقهایي که دربارة عمل‌ جراحی در پزشكي انجام می‌داد برنامة دائمي او بود. يكي از تفنّنهاي زودگذر وی خوشنويسي بود و آنچه ذوق خوشنويسي را در آن پزشك بزرگ به وجود آورد اين بود كه روزي شرح حال ابن‌مقله را می‌خواند.

او در شرح حال ابوعلي محمد بن علي بن حسين بن مقله خواند كه وي در سال 272ق در بغداد متولد شد و وزارت سه تن از خلفاي بني‎عباس را بر عهده داشت و خوشنويس‎ترين كاتب زمان خود بود و خط نسخ را كه اعراب در شام فراگرفته بودند، تكميل كرد و پنج خط ديگر اختراع نمود به نامهاي ثلث، رقاع، ريحان، توقيع، و محقّق.

شيخ‎الرئيس براي تفنّن شروع به نوشتن خط ثلث به روش ابن مقله كرد، اما بيش از چند هفته به آن تفنن ادامه نداد و خوشنويسي را ترك كرد و تا آنجا كه اطلاع داريم تا پايان عمر دیگر به دنبال خوشنويسي نرفت.

از اين علاقه‌های زودگذر در زندگي دانشمند خراساني زیاد ديده می‌شود. مانند زماني كه در بخارا بود و مدتي كوتاه در اسب‎دواني شركت مي‎كرد

پی یر گاگزوت

پی یر گاگزوت نویسنده و محقق معاصر فرانسوی در سال 1895 م متولد شد .وی در سالهای بین دو جنگ جهانی اول و دوم سر دبیر هفته نامه معروف کاندید فرانسه بود و تحقیقات تاریخی اش بنابر نظریه منتقدان فرانسوی دارای ارج و ارزش است .

وی می نویسد که پزشکان در مورد لویی سیزدهم و چهاردهم ، سلاطین فرانسه هفته ای یکبار قاروره آنها را بر طبق قواعدی که ابن سینا نوشته بود مورد معاینه قرار می دادند تا اگر علامتی از بیماری وجود داشته باشد پیگیری نمایند .

پاراسلس ، پزشک سوئیسی ، نیز که ادعا می کرد انقلابی در علم پزشکی پدید آورده و در سال 1541م در 48 سالگی زندگی را بدرود گفت . از قواعد قاروره شناسی ابن سینا استفاده می کرده ; در صورتی که مدعی بود قواعد طب کلاسیک پزشکی سقراط تا ابن سینا بی ارزش است 

پست شده در: مفاخرطب
اولین نفری باشید که پسند می کنید