<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<atom:link href="https://islamicmedical.ir/rss/?id=3" rel="self" type="application/rss+xml" />
		<title>دسته بندی ها</title>
		<link>https://islamicmedical.ir/blog/category/24/مفاخرطب</link>
		<description>blog_category_ac94dc839c52d80e01865ecf793f9c91</description>
		<item>
			<title>آشنایی با زندگینامه حکیم اسماعیل جرجانی</title>
			<link>https://islamicmedical.ir/blog/2596/آشنایی-با-زندگینامه-حکیم-اسماعیل-جرجانی/</link>
			<description><![CDATA[<h2 style="font-style:italic;"><strong>بسم الله الرحمن الرحیم</strong></h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">سید اسماعیل بن حسن بن محمد بن محمود بن احمد جرجانی در 434 ق در جرجان (گرگان) به دنیا آمد. برای او القاب و کنیه های متفا</h2>...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="font-style:italic;"><strong>بسم الله الرحمن الرحیم</strong></h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">سید اسماعیل بن حسن بن محمد بن محمود بن احمد جرجانی در 434 ق در جرجان (گرگان) به دنیا آمد. برای او القاب و کنیه های متفاوتی ذکر کرده اند چون: زین الدین، شرف الدین، ابو ابراهیم، ابوالفتح، ابوالفضائل، الامیر السید الامام، علوی حسینی و طبیب علوی. درباره&zwnj;ی سیر زندگی وی آگاهی زیادی در دست نیست.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">برخی محل تولد وی را گرگان دانسته اند و با توجه به اینکه جرجانی در مقدمه&zwnj;ی ویرایش عربی ذخیره&zwnj;ی خوارزمشاهی به ورود خود به خوارزم در سال 504 ق و همانجا از سن هفتاد سالگی خود یاد کرده است می توان تولد وی را در 434 ق دانست. احتمال دارد که وی مقدمات طب را نزد طبیبان گرگان - که برخی از ایشان شاگردان ابن سینا بوده اند - آموخته باشد چرا که مثلاً طبیب حاذقی چون ابن هندو تا زمان مرگ خویش (455 ق) در گرگان می زیست.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">آنگونه که از برخی شواهد تاریخی بر می آید وی تحصیلات خود در طب را نزد ابن ابی الصادق نیشابوری ملقب به بقراط ثانی - از شاگردان ابن سینا که در نیشابور مجلس درس داشت - به پایان رساند، لذا لازم می آید که مدتی نیز در نیشابور زیسته باشد.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">همچنین وی در ذخیره&zwnj;ی خوارزمشاهی به سفر خود به قوم و دیدار با فرزندان کوشیار گیلانی، اخترشناس سده&zwnj;ی چهارم قمری، و نیز به شهرهایی چون مرو و بلخ اشاره کرده است. تا جایی که می&zwnj;دانیم وی مابقی عمر خویش را در شهرهای خوارزم و مرو گذراند و مدتی نیز در خوارزم سرپرستی داروخانه&zwnj;ی بهاءالدوله را بر عهده داشت.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">در مورد زمان و محل مرگ وی نیز گزارش&zwnj;های متفاوتی وجود دارد. سمعانی محل وفات وی را شهر مرو دانسته و از قول محمود بن محمد بن عباس صاحب کتاب تاریخ خوارزم نقل کرده است که جرجانی در 531 ق در مرو درگذشت. با این وجود بیهقی می&zwnj;گوید که وی را در 531 ق - هنگامی که وی در سنین کهولت به سر می برد - در سرخس دیده است. حاجی خلیفه نیز به سه تاریخ مختلف، 530، 531 و 535 ق اشاره کرده است.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;"><strong>معرفی اجمالی</strong></h2>

<h2 style="font-style:italic;">برای او القاب و کنیه های متفاوتی ذکر کرده&zwnj;اند: زین الدین، شرف الدین، ابوابراهیم، ابوالفتح، ابوالفضائل، الامیر السید الامام، علوی حسینی، سپاهانی گرگانی، و طبیب علوی. متأسفانه دربارهٔ سیر زندگی او آگاهی چندانی در دست نیست.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">برخی محل تولد وی را به اشتباه گرگان دانسته اند در حالی که محل تولد وی باید گرگانج (اورگانج) و با توجه به اینکه او خود در مقدمه ذخیره خوارزمشاهی از ورود خویش به دربار خوارزم در ۵۰۴ ق یاد کرده و در مقدمه ویرایش عربی ذخیره سن خود را هنگام نگارش آن کتاب ۷۰ سال گفته است، می توان تولد وی را در ۴۳۴ ق، یا اندکی پس از آن دانست.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">او احتمالاً مقدمات طب را در گرگانج فرا گرفت، زیرا که در این کتاب اصطلاحات زبان مادری اش که زبان خوارزمی می باشد بسیار فراوان است. برخی از محققان او را از شاگردان ابن ابی صادق نیشابوری دانسته اند؛ حال آن که جرجانی در ذخیره تنها از ابن ابی صادق نقل کرده است و از عبارت او پیداست که ابن ابی صادق را شخصاً نمی شناخته است.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;"><a href="https://www.beytoote.com/scientific/scientist/autobiography2-hakim1-ismail-jorjani2.html" target="_blank" title="آثار حکیم اسماعیل جرجانی"><img alt="زندگینامه جرجانی,بیوگرافی حکیم جرجانی" src="https://www.beytoote.com/images/stories/scientific/autobiography2-hakim1-ismail-jorjani2.jpg" title="زندگی حکیم اسماعیل جرجانی،بیوگرافی حکیم اسماعیل جرجانی" /></a></h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب ذخیره خوارزمشاهی حکیم اسماعیل جرجانی</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;"><strong>آثار جرجانی</strong></h2>

<h2 style="font-style:italic;">تحلیل آثار جرجانی نشان می دهد که وی بر آثار پیشینیان خویش تسلط داشته و از ایشان اثر پذیرفته است. وی از پزشگان دوره&zwnj;ی اسلامی به ابن سینا، محمد بن زکریای رازی، ابوالحسن طبری ترنجی، احمد فرخ، عیسی صهاربخت و نیز به کتبی چون تذکره الکحالین علی بن عیسی کحال و از پزشگ یونانی به جالینوس، بقراط و اهرن اشاره کرده است. جرجانی علاوه بر طب در علوم دینی نیز تحصیلاتی داشته است. به گفته&zwnj;ی یاقوت حموی وی شاگرد ابوالقاسم عبدالکریم قشیری بوده و نیز به سمعانی اجازه روایت حدیث داده است.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب نخستین اندر شناختن حد طب و منفعت آن و شناخت گوهر تن مردم و چه چیزی و چگونگی او و شناختن مایه ها و مزاج ها و خلط ها و چگونگی احوال عادت ها و تشریح اندام&zwnj;های مفرد و مرکب و یاد کردن قوت های اندام ها.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب دوم اندر شناختن حال های تن مردم از تن درستی و بیماری و انواع و اسباب و اعراض آن و شناختن نبض و شناختن احوال هر چه از تن مردم بیرون می آید چون عرق و بول و غایط.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب سوم اندر نگاه داشتن تندرستی، و تدبیر هوا و مسکن و شناختن احوال آب ها و تدبیر طعام و شراب و تدبیر خواب و بیداری، و تدبیر حرکت و سکون، و بکار داشتن روغن ها، و تدبیر قی کردن، و داروی مسهل خوردن، و تدبیر فصد و حجامت، و تدبیر اعراض نفسانی چون شادی و اندوه و غیر آن، و تدبیر پروراندن طفل، و تدبیر پیران و مسافران.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب چهارم اندر استخراج مرض، و شناختن نضج و بحران، و شناختن که حال بیمار چگونه خواهد شد و این را طبیبان تقدمه المعرفه گویند.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب پنجم اندر یاد کردن انواع تب و اسباب و علامات و احوال آن و علاج و تدبیر حال&zwnj;ها که اندر تن پدید آید و پدید آمدن آن نشان بیماری باشد.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب ششم اندر علاج بیماری های سر تا پا.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب هفتم اندر علاج آماس ها و ریش ها، و تدبیر شکافتن و داغ کردن، و علاج اندامی که تباه شود، و تدبیر شکستگی و آزردگی و ورم و مانند آن.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب هشتم اندر پاکیزگی و آراستن ظاهر تن و این کتاب را به کتاب الزینه گویند.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">کتاب نهم اندر یاد کردن زهرها و پادزهرها.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">جرجانی ابتدا ذخیره را به پارسی نوشت. به همین علت در مجامع چندان توجهی به آن نشد لذا آن را به عربی بازنگاری کرد. از جمله جنبه&zwnj;های مهم این کتاب، همانند کتاب الاغراض الطیبه ی وی، معادل های پارسی است که جرجانی برای اصطلاحات رایج پزشگی در زبان عربی آورده است. این اثر را محمد بن ادریس دفتری (د 982 ق) به ترکی ترجمه نمود. این کتاب به زبان&zwnj;های عبری و اردو نیز ترجمه شده است و نسخه&zwnj;ی ناقصی از ترجمه&zwnj;ی عبری آن در پاریس (شمـ 1169) موجود است.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;"><strong>یادبود طبیبی که ادبیات دانش پزشکی را بنیان نهاد</strong></h2>

<h2 style="font-style:italic;">سی ام فروردین ماه هرسال مصادف است با روز علوم آزمایشگاهی و سبب نامگذاری این روز از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی تقدیر از مقام شامخ حکیم امیر امام سید زین الدین (شرف الدین) ابوابراهیم اسماعیل بن حسن (حسین) بن محمد بن محمود بن احمد گرگانی (جرجانی)، طبیب و پزشک حاذق و برجسته قرون پنج و شش هجری ملقب به &laquo;حکیم جرجانی&raquo; است.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">سید اسماعیل&zwnj; جرجانی&zwnj; در نیمه&zwnj; دوم&zwnj; قرن&zwnj; پنجم&zwnj; و نیمه&zwnj; اول&zwnj; قرن&zwnj; ششم&zwnj; هجری&zwnj; قمری&zwnj; می زیسته&zwnj; است&zwnj;، یعنی&zwnj; تماماً در دوره ای&zwnj; که&zwnj; ایران&zwnj; شرقی&zwnj; زیر سلط&zwnj;ه&zwnj; سلسله&zwnj; نیرومند تازه&zwnj; به&zwnj; قدرت&zwnj; رسیده&zwnj; ترکان&zwnj; سلجوقی&zwnj; بود. وی&zwnj; از خانواده&zwnj; سادات&zwnj; حسینی&zwnj; بود که&zwnj; از اصفهان&zwnj; به&zwnj; گرگان&zwnj; کوچیده&zwnj; بودند. گفته اند که&zwnj; خانواده اش&zwnj; با بزرگان&zwnj; سلسله&zwnj; آل&zwnj; زیار روابط&zwnj; نزدیک&zwnj; داشته اند.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">جرجانی&zwnj; در اوایل&zwnj; جوانی&zwnj; به&zwnj; نیشابور، که&zwnj; مرکز خراسان&zwnj; بود، رفت&zwnj;.&nbsp;نیشابور گذشته&zwnj; از آنکه&zwnj; منزلگاه&zwnj; طغرل&zwnj; سلجوقی&zwnj; و پایگاه&zwnj; او برای&zwnj; تاخت&zwnj; و تازهایش&zwnj; به&zwnj; غرب&zwnj; ایران&zwnj; بود، مرکز عمده&zwnj; فرهنگی&zwnj; آن&zwnj; زمان&zwnj; به&zwnj; شمار می&zwnj;رفت&zwnj;. جرجانی&zwnj; برای&zwnj; تحصیل&zwnj; علم&zwnj; و مخصوصا فراگرفتن&zwnj; حدیث&zwnj; به&zwnj; نیشابور رفت&zwnj; که&zwnj; در آن&zwnj; سال ها محدث&zwnj; و عارف&zwnj; بزرگ&zwnj; زمان&zwnj;، ابوالقاسم&zwnj; قشیری&zwnj; (۶۷۳ تا ۵۶۴ ه. ق&zwnj;) در آن&zwnj; شهر، خلق&zwnj; و خواص&zwnj; را به&zwnj; فراخور حال&zwnj; ارشاد می &zwnj;کرد.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">متاسفانه درباره سیر زندگی او آگاهی چندانی در دست نیست و با توجه به اینکه او خود در مقدمه ذخیره خوارزمشاهی از ورود خویش به خوارزم در ۵۰۴ ق یاد کرده و در مقدمه ویرایش عربی ذخیره سن خود را هنگام نگارش آن کتاب ۷۰ سال گفته است، می توان تولد وی را در ۴۳۴ ق، یا اندکی پس از آن دانست.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;"><strong>رحلت</strong></h2>

<h2 style="font-style:italic;">برای&zwnj; فوت&zwnj; جرجانی&zwnj; تاریخهای&zwnj; متعددی&zwnj; ذکر شده&zwnj;، که&zwnj; در میان&zwnj; آنها تاریخ&zwnj; مورد نظر یاقوت&zwnj; (همانجا) یعنی&zwnj; ۵۳۱ که&zwnj; بسیاری&zwnj; از معاصران&zwnj; (از جمله&zwnj; دهخدا، ذیل&zwnj; &laquo;اسماعیل&zwnj; جرجانی&zwnj;&raquo;؛ تاجبخش&zwnj;، ج&zwnj; ۲، ص&zwnj; ۳۱۹؛ معطر و شمس&zwnj; اردکانی&zwnj;، ص&zwnj; ۱۰) نیز آن&zwnj; را نقل&zwnj; کرده&zwnj;اند، با توجه&zwnj; به&zwnj; ادامه زندگی&zwnj; جرجانی&zwnj; تا دوره حکومت&zwnj; مستقل&zwnj; اتسز در خوارزم&zwnj; صحیح&zwnj; به&zwnj; نظر نمی رسد.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">حاجی خلیفه&zwnj; (ج&zwnj; ۱، ستون&zwnj; ۱۳۰) که&zwnj; تاریخهای&zwnj; متعددی&zwnj; را برای&zwnj; سال&zwnj; فوت&zwnj; جرجانی&zwnj; بر شمرده&zwnj;، سال&zwnj; ۵۳۵ را نیز ذکر نموده&zwnj; است&zwnj;. ابن ابی اصیبعه&zwnj; (ج&zwnj; ۲، ص&zwnj; ۳۲) پادشاه&zwnj; معاصر جرجانی&zwnj; را علاءالدین&zwnj; محمد خوارزمشاه&zwnj; (حک : ۵۹۶ -۶۱۷)، از آخرین&zwnj; پادشاهان&zwnj; خوارزمشاهی&zwnj;، دانسته&zwnj; است&zwnj;.</h2>

<h2 style="font-style:italic;">&nbsp;</h2>

<h2 style="font-style:italic;">این&zwnj; اشتباه&zwnj; به&zwnj; علت&zwnj; درک&zwnj; نادرست&zwnj; ابن&zwnj;ابی&zwnj;اصیبعه&zwnj; از نام&zwnj; علاءالدین&zwnj; که&zwnj; لقب&zwnj; قطب الدین&zwnj; محمد هم&zwnj; بوده&zwnj;، رخ داده&zwnj; است&zwnj; و به&zwnj; نوشته&zwnj;های&zwnj; خواندمیر (ج&zwnj; ۲، ص&zwnj; ۶۴۱) و حمداللّه&zwnj; مستوفی&zwnj; (ص&zwnj; ۶۸۶) نیز راه&zwnj; یافته&zwnj; است&zwnj; (برای&zwnj; آگاهی&zwnj; بیشتر رجوع کنید به دهخدا، همانجا؛ عرفانیان&zwnj;، ج&zwnj; ۱۹، ص&zwnj; ۱۹۹، پانویس&zwnj; ۱).</h2>

<p>&nbsp;</p>

<p>منبع : <a href="https://www.beytoote.com/scientific/scientist/autobiography2-hakim1-ismail-jorjani2.html" target="_blank">بیتوته</a></p>]]></content:encoded>
			<guid>https://islamicmedical.ir/blog/2596/آشنایی-با-زندگینامه-حکیم-اسماعیل-جرجانی/</guid>
			<pubDate>Wed, 17 Jun 2020 07:30:38 +0000</pubDate>
			<dc:creator>Morteza karbasi</dc:creator>
		</item>
		<item>
			<title>ابن سينا بزرگترين نابغه شرق</title>
			<link>https://islamicmedical.ir/blog/149/ابن-سينا-بزرگترين-نابغه-شرق/</link>
			<description><![CDATA[<div class="core-ckeditor-content"><h1>بسم الله الرحمن الرحیم</h1>

<table border="0" cellpadding="1" cellspacing="10">
	<tbody>
		<tr>...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="core-ckeditor-content"><h1>بسم الله الرحمن الرحیم</h1>

<table border="0" cellpadding="1" cellspacing="10">
	<tbody>
		<tr>
			<td>
			<p>بوعلی سینا در بخارا به دنیا آمد و از کودکی به دنبال کتاب و علم بود. هنگامي كه همسالانش روزگار را به بازيهاي بچه&lrm;گانه در کوچه&zwnj;های بخارا مي&lrm;گذراندند، وي به مطالعه كتابها و برداشت يادداشتهايی از کتابهایی که خوانده بود مي&lrm;پرداخت و اغلب شبها نمي&lrm;خوابيد. ابن&zwnj;سينا، چهل بار كتاب&nbsp;<em>مابعدالطبيعه</em>&nbsp;ارسطو را خواند و تمام مطالب آن را به خاطر سپرد، ولي حقيقت آن را نيافت و كار بدانجا كشيد كه از خود مأيوس گردید. او هرگاه کار بدینجاا می&zwnj;رسید، به عبادت مي&lrm;پرداخت و به مسجد مي&lrm;رفت. پس از گزاردن نماز، صدقه مي&lrm;داد و از خداوند حل مشكل را مي&lrm;خواست. شبها كه به خانه برمي&lrm;گشت، به خواندن كتاب مي&lrm;پرداخت و این روش نیکو را از دوران جوانی تا به آخر عمر حفظ کرد.</p>

			<p>در كار فلسفه و منطق و امثال آن، مداقه كامل مي&lrm;كرد. بوعلی نزد ابوعبدالله ناتلی ریاضیات می&zwnj;آموخت و وی را در علم ریاضیات مردی دانشمند می&zwnj;دانست.&nbsp;</p>
			</td>
		</tr>
	</tbody>
</table>

<p>ابوعبدالله ناتلی غیر از ریاضیات ذوق عرفانی هم داشت و در ضمن تدريس، گاهي از احوالات عارفانه صحبت مي&lrm;نمود. به موجب حکایتی، خود او هم كراماتي داشته و اگر این حکایت صحت داشته باشد، او را می&zwnj;توان از عرفای زمان خویش دانست و آن حکایت چنین است:</p>

<p>ابوعبدالله ناتلی روزی سر درس مجذوب بوعلی شده بود. او را به خوبي می&zwnj;شناخت و بر او معلوم گردیده بود كه عقل و ادراك شاگردش بيش از سن اوست. به اين ترتيب، به شاگردش گفت:</p>

<p>تو در علم به جایگاه بسيار رفيعی خواهي رسید؛ به طوري كه مورد حسد ديگران قرار خواهي گرفت و تقریباً عمري طولاني به سر خواهي برد.</p>

<p>ابن سينا از استاد پرسيد:</p>

<p>آيا مي&lrm;توانید پيش&lrm;بيني كنید كه در چه موقع خواهم مرد؟</p>

<p>استاد جواب داد:</p>

<p>پيش&zwnj;بينيِ زمانِ دقيقِ مرگِ انسان جز از طرف ذات خداوند متعال امكان ندارد و خداوند در قرآن گفته است: &laquo;لا يستقدمون ساعۀً ولايستأخرون&raquo;؛ يعني ساعت مرگ آدميان نه يك ساعت جلو مي&lrm;افتد نه يك ساعت عقب مي&lrm;رود. و از اين ساعت فقط ذات خداوند مطلع است.</p>

<p>ابن سينا اصرار كرد كه زمان مرگ خود را بداند و استاد گفت:</p>

<p>من اين طور مي&lrm;فهمم كه تو بعد از شصت سالگي در روز جمعه دنيا را وداع خواهي گفت.</p>

<p>و ابن سينا همانطور كه استاد گفت، در يك روز جمعه زندگي را بدرود گفت</p>

<p>با توجه به حکایت بالا که علاقه و تلاش زیاد بوعلی را به علوم عقلی نشان می&zwnj;دهد، چگونه وی به علم طب روی آورد؟</p>

<p>بعضی گمان کرده&zwnj;اند&nbsp;&lrm;كه ابن&zwnj;سينا علم طب را تحصيل كرده تا بتواند معاش خود را تأمين كند؛ چنانچه شايعه&zwnj;ای دراین &zwnj;باره هست. امّا این شایعه صحت ندارد. اين شايعه ناشي از يك شهرت كلي است و آن شهرت اين است كه فيلسوفان گذشته نمي&lrm;توانستند از راه فلسفه معاش را&zwnj; بگذرانند. از اين رو، پزشكي مي&lrm;آموختند تا طب را وسيلة معاش قرار دهند. اين شايعه برای فيلسوفان گذشته به شكل يك قانون درآمد، تا جايي كه در زبان فارسي به پزشك مي&lrm;گفتند &laquo;حكيم&raquo;؛ در صورتي كه حكيم عنوان فيلسوف است نه طبيب، و تا چهل- پنجاه سال قبل، اگر در تهران كسي بيمار مي&lrm;شد، مي&lrm;گفتند بايد نزد حكيم برود نه طبيب و نه دكتر.</p>

<p>امّا ابن&zwnj;سينا پس از اينكه فلسفه را تحصيل كرد، براي تأمين معاش نيازمند تحصيل علم پزشكي نبود و مي&lrm;توانست از راه مشاغل ديواني معاش خود را تأمين نمايد. آنچه ابن&zwnj;سينا را وادار به تحصيل علم طب كرد علاقه&lrm;اي بود كه در محضرِ درسِ اسماعيل زاهد در او به وجود آمد.</p>

<p>بوعلی در جوانی همراه ابوعبدالله ناتلی توانسته بود به دستگاه سامانی راه یابد، زیرا امراي ساماني همگی دوستدار دانش و كتاب بودند و در میان آنها، نوح بن منصور ساماني بیش از همه به علم و دانش علاقه&zwnj;مند بود. همچنین، علاقة زيادي به جمع&lrm;آوري كتاب داشت و در كتابخانه&lrm;اش كتابهای كميابی يافت مي&lrm;شد.</p>

<p>امير خسرو دهلوي- گرچه نويسندة رجال نبود- اما وی دربارة ابن سينا گفته است:</p>

<p>بوعلی در كتابخانه امير ساماني دسترسي به همه كتابهای دانشمندان اسلامي تا زمان خود داشته و نيز، در آن كتابخانه از كتب دانشمندان يوناني، مثل ذيمقراطيس و افلاطون و ارسطو و كتب دانشمندان اسكندريه (در متن عربي) استفاده مي&lrm;كرده است. بیرون بردن كتاب از كتابخانه ممنوع بود و با اينكه ابن&zwnj;سيناي جوان نزد امير ساماني تقرّب داشت و یک بار وی را درمان کرده بود، مجاز نبود كتابها را براي نسخه&zwnj;برداری از كتابخانه خارج كند. البته، امیر به وی اجازه داده بود كه كاتبان را به كتابخانه بياورد تا در همانجا كتابها را رونوشت كند. ابن سينا از آن اجازه بيشترين استفاده را كرد و پيوسته سه كاتب را همراه خود به كتابخانه می&zwnj;برد و آنها پیوسته به رونوشت از كتابها مشغول بودند و ابن سينا در برابر کارشان دستمزدی به آنها می&zwnj;داد.</p>

<p>در زمستان، خانه&lrm;هاي بخارا را با هیزم گرم مي&lrm;كردند. در يك شب زمستاني نيز، آتشي در كتابخانه افتاد كه احیاناً از آتش بخاري بوده است. گرچه آتش را خاموش کردند، اما تعدادي از كتابها سوخت. روز بعد، امير ساماني براي ديدن كتابخانه آمد و گفت: بلايي رسيده بود، اما به خير گذشت! چون قسمتي از كتابهايي كه من بيشتر به آنها علاقه&zwnj;مند هستم، از بين نرفته است.</p>

<p>اما كساني كه به ابن&zwnj;سينا حسد مي&lrm;ورزيدند، فرصت را غنيمت شمردند تا او را از چشم امير ساماني بيندازند و گفتند كه اين جوان بعد از اينكه همه كتابهاي كمياب كتابخانه را رونوشت كرده كتابخانه را آتش زده تا كتابها از بين برود و ديگر كسي آنها را نبيند و نخواند. و او به كتابهايي كه نسخه&lrm;اي از آنها برداشته ابراز فضل نمايد تا همه گويند كه جز وي كسي دانا و علاّمه نيست.</p>

<p>بنابر آنچه از قول امير خسرو دهلوي بیان گردید، محمد بن هاشم بخاري، ملقب به افضل الدين، محرّك كساني بود كه به ابن سينا حسد مي&lrm;ورزيدند و افضل الدين ديگران را تحريك مي&lrm;كرد كه به همه بگويند كتابخانة امير را ابن سينا آتش زده است. اما امير ساماني مردي عاقل بود و مي&lrm;فهميد كه ابن&zwnj;سينا آتش&zwnj;افروز نيست و وي با اينكه سه كاتب را برای نسخه&lrm;برداري از كتابها گماشته است، نتوانسته جز تعداد کمی از كتابها را نسخه&zwnj;برداری کند تا اينكه ديگر به كتابهاي كمياب كتابخانة وي نياز نداشته باشد. اين بود كه به بدگويي حسودان و بخصوص افضل الدين توجهی نکرد.</p>

<p>در بخارا، طبق يك سنت قديمي، مجازات كسي كه به عمد آتشی برپا می&zwnj;کرد اعدام بود و افضل الدين اميد داشت كه امير ساماني ابن&zwnj;سينا را به جرم آتش زدن كتابخانه به قتل برساند يا اگر عمدي بودن حريق ثابت نشود، او را از دربار خود براند، ولي امير ساماني به ابن سينا گفت:</p>

<p>من مي&lrm;دانم كه تو در ماجرای آتش&zwnj;سوزی كتابخانه تقصيري نداشته&lrm;اي. مي&lrm;تواني مثل گذشته از كتابها استفاده كني و رونويسي نمايي.</p>

<p>***</p>

<p>در&nbsp;<em>چهار مقاله</em>&nbsp;نظامي عروضی حكاياتي از بوعلي نقل &zwnj;شده که بعض آن را بیان می&zwnj;کنیم:</p>

<p>شيخ&zwnj;الرئيس، حجۀ&zwnj;الحق، ابوعلي سينا حكايت كرد، اندر كتاب&nbsp;<em>مبدأ و معاد</em>&nbsp;در آخر فصل &laquo;امكان وجود امور نادره عن هذه النفس&raquo; كه به من رسيد و بشنودم که حاضر شد طبيبي به مجلس يكي از ملوك سامان و قبول او در آنجا به درجه&lrm;اي رسيد كه در حرم شدي و نبض محرمات و مخدرات بگرفتي. روزي، با مَلك حرم نشسته بود به جايي كه ممكن نبود كه هيچ مردی آنجا توانستي رسيد. مَلك خوردني خواست. كنيزكان خوردني آوردند. كنيزكي خوان&zwnj;سالار خوان از سر برگرفت و خم شد و بر زمين نهاد. خواست كه راست شود، نتوانست. همچنان بماند به سبب ريحي غليظ&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj; كه در مفاصل او حادث شد.</p>

<p>ملك روي به طبيب كرد كه در حال او را معالجه بايد كرد به هر وجه كه باشد. و اين تدبير طبيعي را هيچ وجهي نبود و مجالي نداشت به سبب دوري ادويه. روي به تدبير نفساني كرد و بفرمود تا مقنعه از سر وي فرو كشيدند و موي او برهنه كردند تا شرم دارد و حركتي كند و او را از آن حالت مستكره آيد كه مجامع سر و روي او برهنه باشد. تغيير نگرفت. دست به شنيع&lrm;تر از آن برد و بفرمود تا شلوارش فرو كشيدند. شرم داشت و حرارت در باطن او حادث شد چنانكه آن ريح را تحليل كرد و او راست ايستاد و مستقيم، و سليم بازگشت.</p>

<p>اگر طبيب حكيم و قادر نبودي، او را اين استنباط نبودي و از اين معالجات عاجز ماندي، و چون عاجز شدي از چشم پادشاه بيفتادي. پس، معرفت اشياي طبيعي و تصور موجودات طبيعي از اين باب است، وهو اعلم.</p>

<p>بعد از مرگ نوح بن سامانی، دیگر مجالی برای ماندن نبود و این را می&zwnj;توان از ماجرای کتابخانه دانست. پس، به سوی گرگانج در شمال غربی خوارزم حرکت کرد. هنگامی که به شهر وارد شد با شهرتی که داشت پادشاه خوارزم وی را به دربار خویش خواند.</p>

<p>در آن زمان، ابوالعباس مأمون خوارزمشاه حاکم خوارزم بود که وزيري به نام ابوالحسن احمد بن محمد السهيلي داشت که مردي حكيم&zwnj;طبع و كريم&zwnj;نفس و فاضل بود. و خوارزمشاه همچنين حكيم&zwnj;طبع و فاضل&zwnj;دوست بود و به سبب ايشان چندين حكيم و فاضل بر آن درگاه جمع شده بودند، چون: ابوسهل مسيحي، ابوالخير خمّار، ابوريحان بيروني و ابونصر عراق.</p>

<p>با این توصیف، بوعلی به درگاه پادشاه خوارزم راه یافت که هر کدام از این دانشمندان در دانش خاصی شهره بودند. ابونصر عراق برادرزادة خوارزمشاه بود و در علم رياضي و انواع آن بطلميوس ثاني بود؛ و ابوالخير خمّار در طب بقراط ثالث و جالينوس بود؛ و ابوريحان در نجوم به جاي ابومعشر و احمد بن عبدالجليل بود؛ و ابوعلي سينا و ابوسهل مسيحي خلف ارسطاطاليس بودند در علم حكمت كه شامل است همه علوم را.</p>

<p>اين طايفه، در آن خدمت، از دنيا بي&lrm;نيازي داشتند و با يكديگر انسي در محاورت و عيشي در مكاتبت مي&lrm;كردند. روزگار بر نپسنديد و فلك روا نداشت و آن عيش بر ايشان منغص شد و آن روزگار بر ايشان به زیان آمد. از سوی سلطان يمين الدوله محمود، معرِّفي رسيد با نامه&lrm;اي. مضمون نامه آنكه:</p>

<p>شنيدم كه در مجلس خوارزمشاه، چند كس&lrm;اند كه از اهل فضل بی&zwnj;نظیرند؛ چون فلان و فلان، بايد كه ايشان را به مجلس ما فرستي تا ايشان شرف مجلس ما حاصل كنند و ما به علوم و كفايات ايشان مستظهر شويم، و آن منّت از خوارزمشاه داريم.</p>

<p>رسول وي خواجه حسين بن علي ميكال بود كه يكي از افاضل و اماثل عصر و اعجوبه&lrm;اي بود از رجال زمانه. و كار محمود در اوج دولت او عُلوّي داشت و ملوك زمانه او را مراعات همي&zwnj;كردند و شب از او به انديشه همي&zwnj;خفتند.</p>

<p>خوارزمشاه خواجه حسين ميكال را به جاي نيك فرود آورد و علفة شگرف فرمود و پيش از آنكه او را بار دهد، حكما را بخواند و اين نامه بر ايشان عرضه كرد و گفت:</p>

<p>محمود قوي&zwnj;دست است و لشكر بسيار دارد، و خراسان و هندوستان فتح كرده است و طمع در عراق بسته. من نتوانم كه مثال او را امتثال ننمايم و فرمان او را به نفاذ نپيوندم، شما در اين چه گوييد؟</p>

<p>ابوعلي و ابوسهل گفتند:</p>

<p>ما نرويم.</p>

<p>اما، ابونصر و ابوالخير و ابوريحان رغبت نمودند كه اخبار صلات و هبات سلطان همي&zwnj;شنيدند. پس، خوارزمشاه گفت:</p>

<p>شما دو تن را كه رغبت نيست، پيش از آنكه من اين مرد را بار دهم، شما سر خويش گيريد!</p>

<p>پس، خواجه اسباب ابوعلي و ابوسهل بساخت و دليلي همراه ايشان كرد و از راه بيابان روي به گرگان نهادند.</p>

<p>روز ديگر، خوارزمشاه حسين علي ميكال را بار داد و نيكوييها پيوست و گفت:</p>

<p>نامه خواندم و بر مضمون نامه و فرمان پادشاه وقوف افتاد. ابوعلي و ابوسهل برفته&lrm;اند، ليكن ابونصر و ابوريحان و ابوالخير پيشِ خدمت آيند.</p>

<p>به اندك روزگار، برگ ايشان بساخت و با خواجه حسين ميكال فرستاد و به بلخ به خدمت سلطان يمين&lrm;الدوله محمود آمدند و به حضرت او پيوستند. و سلطان را مقصود از ايشان ابوعلي بوده بود. ابونصر عراق نقاش بود. بفرمود تا صورت ابوعلي بر كاغذ نگاشت و نقاشان را بخواند تا بر آن مثال، چهل صورت نگاشتند و با مناشير به اطراف فرستادند و از اصحاب اطراف درخواست كه:</p>

<p>مردي است بدين صورت و او را ابوعلي سينا گويند. طلب كنند و او را به من فرستانند!</p>

<p>اما چون ابوعلي و ابوسهل با كس ابوالحسين السهيلي از نزد خوارزمشاه برفتند، چنان كردند كه بامداد را پانزده فرسنگ رفته بودند. بامداد به سر چاهساري فرود آمدند. پس، ابوعلي تقويم برگرفت و بنگريست تا به چه طالع بيرون آمده است. چون بنگريد، روي به ابوسهل كرد و گفت:</p>

<p>بدين طالع كه ما بيرون آمده&lrm;ايم، راه گم كنيم و شدّت بسيار بينيم.</p>

<p>ابوسهل گفت:</p>

<p>رَضينا بِقَضاء الله! من خود همي&zwnj;دانم كه از اين سفر جان نبرم كه تسيير من در اين دو روز به عيّوق مي&lrm;رسد و او قاطع است، مرا اميدي نمانده است، و بعد از اين ميان ما ملاقات نفوس خواهد بود.</p>

<p>پس براندند.</p>

<p>ابوعلي حكايت كرد كه روز چهارم بادي برخاست و گرد برانگيخت و جهان تاريك شد و ايشان راه گم كردند. و باد طريق را محو كرد و چون بياراميد، دليل از ايشان گمراه&lrm;تر شده بود. در آن گرماي بيابان خوارزم، از بي&lrm;آبي و تشنگي بوسهل مسيحي به عالم بقا انتقال كرد. دليل و ابوعلي با هزار شدت در باورد افتادند. دليل بازگشت و ابوعلي به طوس رفت و به نیشابور رسيد، خلقي را ديد كه ابوعلي را مي&lrm;طلبيدند. متفكر به گوشه&lrm;اي فرود آمد و روزي چند آنجا ببود.</p>

<p>ابن سينا، براي استفاده از علم پزشكي خود، شهر نيشابور را از هر جهت مناسب دانست و تصمیم گرفت كه در آنجا سكونت کند. هنوز يك هفته از سكونت او در نيشابور نگذشته بود كه هنگام عبور از بازار بزرگ شهر، در چهارسوق کسانی را ديد كه مقابل تصويري كه بر ديوار نصب گرديده جمع شده&lrm;اند و راجع به آن صحبت مي&lrm;كنند. ابن سينا با آنها همراه شد و شنيد كه مي&lrm;گويند:</p>

<p>اين شكلِ ابن&zwnj;سينايِ كافر است و هر كس او را دستگير كند پاداش مي&lrm;گيرد.</p>

<p>ابن&zwnj;سينا مشاهده كرد شكلي كه به ديوار نصب شده از حيث لباس شبيه به شكلي است كه او در گرگانج داشت، اما اعضاي صورتش شبيه به او نيست، چون نقاشي كه به دستور سلطان محمود شكل ابن&zwnj;سينا را كشيده بود شيخ الرئيس را نديده بود تا چشم و ابرو و بيني و ساير اعضاي صورت را مانند او ترسيم كند و فقط به او گفته بودند كه وي چه نوع لباسي در بر دارد.</p>

<p>تهمت كافر بودن كه سلطان محمود بر ابن سينا بست تا پايان عمر دست از شيخ الرئيس برنداشت، در صورتي كه آن مرد مسلمان بود و به واجبات دين اسلام عمل مي&lrm;كرد. اما سلطان محمود از لحاظ مذهبي مردي بود متعصّب و سنّي مذهب و به او گفته بودند ابن&zwnj;سينا شيعه و از فرقة اسماعيليه است و سلطان محمود شيخ الرئيس را كافر مي&lrm;دانست و به اختصار گفتيم كه دستور داده بود شكل او را تصوير كنند و به اطراف بفرستند تا او را بشناسند و دستگير نمايند.</p>

<p>وقتي ابن سينا شكل خيالي خود را بر ديوار چهارسوق ديد و صحبتهاي مردم را شنيد، دريافت كه ادامة زندگي او در نيشابور خطرناك است و بايستي از آنجا برود. پس، از آنجا روي به گرگان نهاد. قابوس پادشاه گرگان بود و مردي بزرگ و فاضل&zwnj;دوست و حكيم&zwnj;طبع بود. ابوعلي دانست كه او را آنجا آفتي نرسد و در آنجا سکنی گزید.</p>

<p>صاحب<em>&nbsp;روضات الجنات</em>&nbsp;ماجرایی از ورود وی به گرگان حکایت می&zwnj;کند:</p>

<p>آن&zwnj;گاه كه شيخ به جرجان رسيد، ديد مرده&lrm;اي را دفن مي&lrm;كنند. شيخ بر سر قبر حاضر شد و چون ميت را در لحد نهادند گفت: اين شخص نمرده است و در گور نگذاريد.</p>

<p>مردم از سخن شيخ به حيرت آمده گفتند: اين چه مطلبي است كه مي&lrm;گويي؟</p>

<p>شيخ گفت: او را در محلي خالي به من بسپاريد كه پس از چند روز او را زنده به شما بازگردانم.</p>

<p>مردم چنان كردند. چون مرده را به موضع خالي بردند، شيخ او را فصد كرد. چون قدري خون گرفت، نفس آن شخص برآمد. شيخ رگ او را بگرفت و پس از ساعتي قدري ديگر خون برداشت، آن شخص بنشست و از حال خود پرس و &zwnj;جو كرد. شيخ او را خبر داد. آن&lrm;گاه شيخ به درمان وي اقدام كرد تا صحت كامل يافت.</p>

<p>پس، به كاروانسرايي فرود آمد. مگر در همسايگي او يكي بيمار شد، معالجت كرد، بِه شد. بيماري ديگر را نيز معالجت كرد، به شد. بامداد قاروره آوردند و ابوعلي همي&zwnj;نگريست و دخلش پديد آمد و روز به روز مي&lrm;افزود.</p>

<p>روزگاري چنين مي&lrm;گذشت. مگر يكي از اقرباي قابوس وشگمير را- كه پادشاه گرگان بود- عارضه&lrm;اي پديد آمد و اطبّا به معالجت او برخاستند و جهد كردند و جدّي تمام نمودند. علت به شفا نپيوست و قابوس را عظيم در آن دلبستگي بود تا يكي از خَدم، قابوس را گفت:</p>

<p>در فلان تيم جواني آمده است عظيم&zwnj;طبيب و به غايت مبارك&zwnj;دست، و چند كس بر دست او شفا يافت.</p>

<p>قابوس فرمود:</p>

<p>او را طلب كنيد و به سر بيمار ببريد تا معالجت كند، كه دست از دست مبارك&lrm;تر بود.</p>

<p>پس، ابوعلي را طلب كردند و به سر بيمار بردند. جواني ديد به غايت خوبروي و متناسب&zwnj;اعضا، ولی خط اثر كرده و زار افتاده. پس بنشست و نبض او بگرفت و تفسره بخواست و بديد، پس گفت:</p>

<p>مرا مردي مي&lrm;بايد كه غرفات و محلات گرگان را همه شناسد.</p>

<p>بياوردند و گفتند:</p>

<p>اينك!</p>

<p>ابوعلي دست بر نبض بيمار نهاد و گفت:</p>

<p>بر گوي و محلتهاي گرگان را نام بر!</p>

<p>آن كس آغاز كرد و نام محلتها گفتن گرفت، تا رسيد به محلتي كه نبض بيمار در آن حالت حركتي غريب كرد. پس ابوعلي گفت:</p>

<p>از اين محلت كويها برده.</p>

<p>آن كس بر داد تا رسيد به نام كويي كه آن حرکت غريب معاودت كرد. پس ابوعلي گفت:</p>

<p>كسي مي&lrm;بايد كه در اين كوي همه سرايها را بداند.</p>

<p>بياوردند. و سرايها را بر دادن گرفت تا رسيد بدان سرايي كه اين حركت باز آمد. ابوعلي گفت: تمام شد.</p>

<p>پس، روي به معتمدان قابوس كرد و گفت:</p>

<p>اين جوان در فلان محلت و در فلان كوي و در فلان سراي بر دختري فلان نام عاشق است، و داروي او وصال آن دختر و معالجت او ديدار او باشد.</p>

<p>پس، بيمار گوش داشته بود و هر چه خواجه ابوعلي مي&lrm;گفت مي&lrm;شنيد. از شرم، سر در جامة خواب كشيد. چون استطلاع كردند، همچنان بود كه خواجه ابوعلي گفته بود. پس، اين حال را پيش قابوس رفع كردند. قابوس را تعجبی عظيم آمد و گفت او را به من آريد! ابوعلي را پيش قابوس بردند و قابوس صورت ابوعلي داشت كه سلطان يمين&lrm;الدوله فرستاده بود. چون پيش قابوس آمد، گفت:</p>

<p>&laquo;انت بوعلي&raquo;؛ تو بو&zwnj;علی هستی.</p>

<p>گفت:</p>

<p>&laquo;نعم يا ملك معظم&raquo;؛ بله، ای پادشاه بزرگ.</p>

<p>قابوس از تخت فرود آمد و چند گام ابوعلي را استقبال كرد و در كنارش گرفت. و قابوس از اين معالجت شگفتي بسيار نمود و متعجب بماند و الحق جاي تعجب بود. پس گفت:</p>

<p>يا اجلّ افضل اكمل! عاشق و معشوق هر دو خواهرزادگان من&zwnj;اند و خاله&lrm;زادگان يكديگر. اختياري بكن تا عقد ايشان بكنيم.</p>

<p>پس، خواجه ابوعلي اختياري پسنديده بكرد و آن عقد بكردند و عاشق و معشوق به هم پيوستند و آن جوان پادشاه&lrm;زاده خوب&zwnj;صورت از چنان رنجي كه به مرگ نزديك بود برست. بعد از آن، قابوس خواجه ابوعلي را هر چه نيكوتر بداشت و از آنجا به ري شد و به وزارت شهنشاه علاءالدوله افتاد. و آن خود معروف اندر تاريخ ايام خواجه ابوعلي سينا است.</p>

<p>اما، حكايت كرد شيخ الامام ابوجعفر بن محمد ابي&zwnj;سعد النشوي، معروف به صرخ، از شيخ امام محمد بن عقيل القزويني از امير فخرالدوله باكاليجار البويي كه يكي را از اعزه آل&zwnj;بويه ماليخوليا پديد آمد و او را در اين علت چنان صورت بست كه او گاوي شده است. همه روز بانگ همي كرد و اين و آن را همي گفت:</p>

<p>مرا بكشيد كه از گوشت من هريسه نيكو آيد.</p>

<p>تا كار به درجه&lrm;اي بكشيد كه نيز هيچ نخورد و روزها برآمد و نهار كرد و اطبّا در معالجت او عاجز آمدند. و خواجه ابوعلي اندر اين حالت وزير بود و شاهنشاه علاءالدوله محمد بن دشمنزيار بر وي اقبالي داشت و جمله مُلك در دست وی نهاده و كلي شغل به رأي و تدبير او بازگذاشته. و الحق بعد از اسكندر كه ارسطاطاليس وزير او بود، هيچ پادشاه چون ابوعلي وزيري نداشته بود... پس چون اطبّا از معالجات آن جوان عاجز آمدند، پيش شاهنشاه مَلك معظم علاءالدوله آن حال بگفتند و او را شفيع برانگيختند كه خواجه را بگويد تا آن جوان را علاج كند. علاءالدوله اشارت كرد و خواجه قبول كرد. پس گفت:</p>

<p>جوان را بشارت دهيد كه قصاب همي آيد تا تو را بكشد.</p>

<p>و با آن جوان گفتند. او شادي همي كرد. پس خواجه بر نشست همچنان با كوكبه بر در سراي بيمار آمد و با تني دو در رفت، و كاردي به دست گرفته گفت:</p>

<p>اين گاو كجاست تا او را بكشم؟</p>

<p>آن جوان همچون گاو بانگي كرد؛ يعني اينجاست. خواجه گفت:</p>

<p>به ميان سراي آريدش و دست و پاي او را ببنديد و فرو افكنيد!</p>

<p>بيمار چون آن شنيد بدويد و به ميان سراي آمد و بر پهلوي راست خفت و پاي او سخت ببستند. پس، خواجه ابوعلي بيامد و كارد بر كارد ماليد و فرونشست و دست بر پهلوي او نهاد، چنان&lrm;كه عادت قصابان بود. پس گفت:</p>

<p>وه! اين چه گاو لاغري است! اين را نشايد كشتن، علف دهيدش تا فربه شود.</p>

<p>و برخاست و بيرون آمد و مردم را گفت:</p>

<p>دست و پاي او بگشايید و خوردني آنچه فرمايم پيش او بريد و او را گوييد بخور تا زود فربه شوي.</p>

<p>چنان كردند كه خواجه گفت. خوردني پيش او بردند و او همي&zwnj;خورد. و بعد از آن، هر چه از اشربه و ادويه خواجه فرمودي بدو دادندي و گفتندي:</p>

<p>نيك بخور! كه اين، گاو را نيك فربه كند.</p>

<p>او بشنودي و بخوردي بر آن اميد كه فربه شود تا او را بكشند. پس، اطبّا دست به معالجت او برگشادند چنانكه خواجه ابوعلي مي&lrm;فرمود. يك ماه را به صلاح آمد و صحت يافت. و همه اهل خرد دانند كه اين چنين معالجت نتوان كرد، الا به فضلي كامل و علمي تمام و حدسي راست.</p>

<p>با شهرتِ روزافزای بوعلی سینا در طبابت، بازار افسانه&zwnj;سازی نیز داغ&zwnj;تر می&zwnj;شد. از میان این افسانه&zwnj;ها حکایتهای جالبی به دست می&zwnj;آمد که در اینجا یکی را به عنوان مشتی از خروار ارائه می&zwnj;کنیم:</p>

<p>معروف است كه بوعلی بيماران خود را به وسيله نخ يا ريسماني كه آن را بين میدان اصلی شهر و خانه&lrm;اش كشيده بود، از راه دور، معاینه می&zwnj;کرد و به معالجه آنها مي&lrm;پرداخت. مردم براي آنكه وي را بيازمايند، گربه&lrm;اي زير چادر زني گذارده و سر ريسمان را به پاي او بستند. ابوعلي طبق عادت نسخه&lrm;اي نوشت و چون آن را باز كردند، چنين ديدند:</p>

<p>بايد به اين بيمار پنج سير گوشت نرم و دو موش داده شود تا رفع علت گردد.</p>

<p>آخرین لحظات عمر ابن سینا</p>

<p>ابوعلي كثيرالشهوات بود بر مجامعت، و استفراغ را به افراط مي&lrm;رساند. اين در مزاج او اثر كرد و معالجة مزاج خود نمي&zwnj;&lrm;نمود تا آنكه در سالي كه علاءالدوله و امير حسام&zwnj;&zwnj;الدوله با يكديگر جنگ كردند در دروازة كرخ، شيخ ضعيف شد و مرض قولنج پيدا كرد. وي در هفته&lrm;هاي پایانی عمر، در يك شبانه&lrm;روز از سه تا ده بار خود را حقنه مي&lrm;كرد، تا اینکه بعضي از روده&lrm;هاي او مجروح گشت و جراحت روده پيدا كرد و بناچار، همراه علاءالدوله نیز &zwnj;مي&lrm;بايست بود. در این حال، او را صرع به هم رسيد كه از توابع قولنج است. پس، امر كرد كه دو دانگ از تخم كرفس در ميان ادويه كه به جهت حقنه ترتيب داده بود بكنند تا باعث شكست باد قولنج شود.</p>

<p>پس بعض از اطبّا كه متصدي معالجة وی بودند، پنج درم تخم كرفس داخل زیاده نمودند و معلوم نشد كه اين كار را عمداً كردند يا نه. پس از آن ممر، جراحت روده بسيار شد و شربت مثروديطوس به جهت صرع تناول مي&lrm;نمود. بعضي از غلامان او، به جهت خيانتي كه در خزانه كرده بودند و براي پنهان داشتن خطای خود، افيون بسيار در آن ریختند تا موجب مرگ شیخ الرئیس بشوند. ولی حیلة آنها کارگر نیفتاد و شيخ ابوعلي به اصفهان نقل مکان كرد و به معالجة خود مشغول شد و از ضعف به جایي رسيد كه قدرت برخاستن نداشت و غلامان وی در تمناي موت او مي&lrm;بودند.</p>

<p>بعد از آن، شيخ قدرت ايستادن و رفتن پيدا كرد و به مجلس علاءالدوله حاضر مي&lrm;گشت. البته، با اين حال پرهيز نمي&lrm;كرد و تخليط غذا مي&lrm;نمود و تكثير مجامعت. از علت كلي خلاص نشده، باز بيمار گشت. هفته&lrm;اي صحيح بود و هفته&lrm;اي بيمار. در اين اثنا، علاءالدوله ارادة همدان نمود و شيخ با او بود. در راه مرض قولنج عود نمود تا آنكه به همدان رسيد. در آخرين هفتة عمر، در همدان دانست كه طبیعت ضعيف شده است و به دفع مرض نمي&lrm;تواند پرداخت، معالجة خود واگذاشت و گفت:</p>

<p>مُدبّري كه عاجز مي&lrm;شوند از تدبير او نزديك شده است. پس معالجه منفعت ندارد.</p>

<p>و روز مرگ خود را پيش&zwnj;بيني نمود و گفت:</p>

<p>من در روز جمعه خواهم مرد.</p>

<p>پس، غسل كرد و توبه نمود و آنچه داشت به فقرا تصديق كرد و رد مظالم و حقوق مردمان ادا نمود هر كسي را كه مي&lrm;شناخت. و غلامان و بندگان خود را آزاد كرد و قرآن ختم مي&lrm;كرد، و در سه روز يك بار ختم مي&lrm;نمود.</p>

<p>او روز جمعه اول رمضان سال چهار صد و بيست و هشت رحلت نمود و در همدان مدفون گشت. و در اين شب، خطبه به نام سلطان طغرل خواندند و از ذكر سلطان مسعود ابا نمودند. و عمر شيخ پنجاه و هشت سال شمسي بود</p>

<p>نظريه&lrm;هاي ابن سينا در مورد عنبيّه</p>

<p>ابن سينا از زماني كه در بخارا مطب گشوده بود مطالعات خود را دربارة پدید آمدن آثار بيماري در رنگ عنبیّه چشم آغاز كرده بود و تا پایان عمر به این کار ادامه&nbsp;&lrm;داد. او متوجه شد این طور نیست که آثار بیماری تنها بعد از بروزشان در عنبیه چشم ظاهر گردند، بلکه بیماریهایی هستند که علائم آنها پیش از بروزشان نیز در عنبیه چشم دیده می&zwnj;شوند و بيمار قبل از آنکه احساس ناراحتي نمايد، در حاشية دايرة عنبيه لكه&lrm;هاي سفيدی به وجود مي&lrm;آید و زماني&lrm;&nbsp;كه بيماري آشكار می&zwnj;گردد، لكه&lrm;هاي سفيد از بين مي&lrm;رود و جاي آنها تيره مي&lrm;شود.</p>

<p>ابن سينا با اينكه براي ديدن عنبية چشم بيماران ذره&lrm;بين نداشت و معاينة چشم بدون وسايلي كه امروز مورد استفاده قرار مي&lrm;گيرد خيلي مشكل بود، متوجه شد كه عوارض ريه يا كبد در دو سوی عنبيه، يعني در حاشية راست و چپ آن، لكه&zwnj;هایی ظاهر می&zwnj;سازند. اين يكي از كشفهای پزشكي برجستة ابن&zwnj;سينا است كه تا پايان قرن نوزدهم ميلادي دانشمندان پزشكي و وظايف&zwnj;الاعضاء به آن توجه نكرده بودند.</p>

<p>در سالهاي آخر قرن نوزدهم، ناخن يك جغد در ران يك كودك فرو رفت، به طوري كه نتوانستند ناخن جغد را از پای آن كودك بيرون بياورند. از يك جراح كمك خواستند و او ناخن جغد را قطع كرد. در لحظه&lrm;اي كه ناخن جغد قطع شد، جراح ديد كه در حاشية عنبية چشم جغد لكة سياهی به وجود آمد و همه مي&lrm;دانند كه قسمت رنگين چشم جغد (عنبية آن پرنده) چقدر بزرگ و عريض است.</p>

<p>جراح فرانسوي چگونگي واقعه را براي چند تن از همكاران خود نقل كرد و اين واقعه به اطلاع آكادمي علوم فرانسه هم رسيد و سبب شد كه نظرية ابن&zwnj;سينا راجع به آثار امراض در عنبيه - كه مدتي بود فراموش شده بود- دوباره به ياد دانشمندان بيايد.</p>

<p>اينك در انگلستان، فرانسه، آلمان، امريكا و اتحاد جماهیر شوروی راجع به نظرية ابن&zwnj;سينا در مورد تأثير امراض در عنبيه تحقيق می&zwnj;شود و ناگفته پيداست كه در اين دوره خيلي بهتر از دورة ابن سينا مي&lrm;توانند عنبية چشم را براي پي بردن به آثار بيماري يا بيماريها مورد معاينه قرار بدهند. امروزه، وقتي يك پزشك با ذره&lrm;بين مخصوص خود يك چشم را از نظر مي&lrm;گذراند، نه فقط عنبيه را به خوبي مي&lrm;بيند، بلكه قسمتهايي از چشم را كه در پشت عنبيه قرار گرفته به خوبي مشاهده مي&lrm;نمايد. ابن سينا، با اينكه براي معاينة عنبيه جز چشمهاي خود وسيله&lrm;اي نداشت، كشف كرد كه جاي آثار بيماري ريه و كبد در دو طرف عنبيه (در طرف راست و چپ آن) است و امروزه، با وسايل دقيقی که براي معاينة عنبيه و ساير قسمتهاي چشم وجود دارد، توانسته&lrm;اند جای اثر بيماري هر يك از اعضاي مهم بدن را در عنبيه به طور دقيق تعيين كنند. دقت در تشخيص محل آثار بيماري به حدي زياد شده كه محيط دايرة عنبيه را تقريباً مانند محيط دايرة يك قطب&lrm;نما درجه&lrm;بندي كرده&lrm;اند.</p>

<p>در اين دوره، مي&lrm;دانند كه آثار بيماريهاي سر و نخاع و صورت در قسمت فوقاني عنبيه، که به وسعت سي درجه (با توجه به اينكه محيط دايره 360 درجه است) ظاهر مي&zwnj;گردد، اما اثر بيمار&lrm;يهاي ريه و كبد ـ به طوري كه ابن سينا كشف كردـ در طرفين عنبيه در منطقه&lrm;اي به وسعت پانزده درجه است؛ البته از روي احتمال، زیرا به راستي آن را درجه&lrm;بندي نكرده&lrm;اند.</p>

<p>عنبيه - كه قسمت رنگين چشم است- داراي سلولهايي است به اسم &laquo;كروماتوفور&raquo;. هر يك از آن سلولها داراي ماده&lrm;اي رنگين از نوع &laquo;ملانين&raquo; هستند. وقتي بدن مورد حملة يك بيماري قرار مي&lrm;گيرد، اما هنوز آن بيماري بر خود شخص محسوس نگرديده، وسايل دفاعي بدن خود به خود به كار مي&lrm;افتند تا بيماري را دور کنند. از طرفی، آن بيماريها در قسمتهايي از بدن جنب&lrm;وجوش به عمل مي&lrm;آورند و يكي از جاهای جنب&lrm;وجوش بيماري منطقه&lrm;اي از عنبيه است كه مخصوص عضو بیمار است. در آن منطقه، عنبيه مادة رنگين خود را از دست مي&zwnj;دهد و يك لكة سفيد در حاشية عنبيه به وجود مي&lrm;آيد و چون منطقه&lrm;اي كه لكة سفيد در آنجا به وجود آمده منطقة مخصوص يك عضو از بدن است، پزشك محقق مي&lrm;فهمد كه بيماري آن قسمت از بدن را تهديد مي&lrm;نمايد و اين زماني است كه هنوز اثر بيماري و به اصطلاح پزشكان اثر باليني آن آشكار نشده است.</p>

<p>مطبوعات علمي در این باره مي&lrm;نويسند: اكنون در شوروي دانشمندان بيش از كشورهاي ديگر در مورد لكه&lrm;هايي كه در عنبيه ایجاد می&zwnj;شوند مشغول تحقيق هستند و حتي توانسته&lrm;اند مكان مخصوص تمام اعضاي اصلي و بعضي از اعضاي فرعي بدن را در عنبيه پیدا كنند. و اين راهي است كه ابن سينا هزار سال قبل كشف كرد و بعد از ده قرن كه به فراموشي سپرده شده بود، امروز ارزش علمي خود را آشكار كرده است و دانشمندان با استفاده از وسايل پيشرفته امروزي، به تكميل این روش دست زده&zwnj;اند</p>

<p>ابوالحسن بيهقي، در تتمه&nbsp;<em>صوان الحكمۀ،</em>&nbsp;و منتخب&lrm;الدين يزدي در ترجمه آن، به نام&nbsp;<em>درةالاخبار،</em>&nbsp;گويد:</p>

<p>- از تجارب بوعلی آن است كه روزي صداعي صعب بر او طاري شد. بدانست كه ماده&lrm;اي است كه از حجاب سر فرود مي&lrm;آيد و شايد بود كه به ورمي انجامد. بفرمود تا برف بسيار بياوردند و در خرقه كتان پيچيدند و سر را بدان بپوشانيد. موضع سر قوي گشته از قبول نزول ماده ممتنع شد و خلاص يافت.</p>

<p>- در خوارزم زني مدتها به مرض سل مبتلا بود. فرمود كه از شرابها به غير از گلشكر چيزي تناول نكند. تا صد من گلشكر بخورد و شفا يافت</p>

<p>گذشته از درمانهای عجیب و غریب، وی نظرهای جالبی نیز داشته است که در&nbsp;<em>قانون</em>&nbsp;متذکر آنها شده است؛ مانند اینکه شيخ معتقد بوده كه در تبهاي گرم، اگر بيمار كر شود و اسهال صفراوي پيش آيد، كري زايل می&zwnj;گردد، چرا كه علت (کری) از بالا رفتن خلط صفراوي شده و به اسهال صفراوي دفع گردد و بالعكس؛ تب ربع&nbsp;Fievre quarte)) بيماري صرع را بهبود زياد مي&lrm;بخشد يا معالجه كند؛ و اگر به پاي شخص ماليخوليايي پيوك (رشته) پديد آيد، ماليخوليا بدان دفع شود</p>

<table border="0" cellpadding="1" cellspacing="10">
	<tbody>
		<tr>
			<td><img alt="ابن سينا بزرگترين نابغه شرق" src="http://www.booali.ir/cache/fck_files/01.jpg" /></td>
			<td>
			<p>مذهب ابن سینا</p>

			<p>ابن&zwnj;سینا، چنانكه در شرح حالش آمد، اسماعيلي بود و دوري جستن از محمود غزنوي نیز به این دلیل بوده است، زیرا محمود بسیار به رافضيان و معتزليان - كه اسماعيليان را نيز از آنان مي&lrm;دانست - سخت می&zwnj;گرفت و از آنها کینه داشت. در بعضي كتابها آمده است كه شيخ حنفي مذهب بود، چون از فقه حنفي بحث كرده است. اما اين مطلب درست نيست، زيرا از شيخ در كتابهاي حنفيان و طبقات ديگر حنفيه يادي نشده است؛ همچنانکه در كتابهای شافعيه نامي از وي به میان نرفته است.</p>

			<p>دلیل دیگر آنكه رسائل و آثاري از شيخ به فارسي نوشته شده است که تمايل وی را به اسماعيليه آشکار مي&lrm;سازد، زيرا تأليف و تعليم به زبان فارسي از كارهاي صوفيه و اسماعيليه بوده كه سعي داشتند عقايد خود را در ميان عامه مردم رواج دهند؛ در حالي كه ساير فِرَق تنها به انتشار عقايد خود در ميان خواص قناعت مي&lrm;كردند.</p>
			</td>
		</tr>
	</tbody>
</table>

<p>به هر حال، آنچه از همه گفته&zwnj;های گوناگون و كتابهای مورخان به دست می&zwnj;آید نشان می&zwnj;دهد که مذهب شيخ اسماعيلي بوده است. دلیل دیگر اینکه شیخ در دوران سامانيان می&zwnj;زیست و در این دوران، اسماعيليه در ماوراءالنهر و مخصوصاً بخارا نفوذ بسيار داشتند و ايرانياني كه با تکیه به قدرت اسماعیلیان از یوغ بندگی عباسیان رها شده بودند با جان و دل مذهب اسماعيليه را مي&lrm;پذيرفتند. خاندان ابن&zwnj;سينا نيز از ايشان بوده و به عقايد آنان گرويده بودند.</p>

<p>عده&lrm;اي از بزرگان اهل سنت بر ابن سينا اعتراضاتي كرده&lrm;اند و همين امر مي&lrm;رساند كه شيخ در سلك اهل تسنن نبوده، بلكه اسماعيلي بوده است.</p>

<p>قاضي نورالله شوشتري در&nbsp;<em>مجالس المؤمنين</em>&nbsp;عقايد شيخ را مي&lrm;ستايد و استدلال مي&lrm;كند بر اينكه شيخ شيعه بوده است</p>

<p>خوشنويسي ابن سينا</p>

<p>ابن سينا، گاهي براي تفنّن، به کاری مشغول مي&lrm;شد و بعد از مدتي آن را ترك مي&lrm;كرد. اما تحقيقهایي که دربارة عمل&zwnj; جراحی در پزشكي انجام می&zwnj;داد برنامة دائمي او بود. يكي از تفنّنهاي زودگذر وی خوشنويسي بود و آنچه ذوق خوشنويسي را در آن پزشك بزرگ به وجود آورد اين بود كه روزي شرح حال ابن&zwnj;مقله را می&zwnj;خواند.</p>

<p>او در شرح حال ابوعلي محمد بن علي بن حسين بن مقله خواند كه وي در سال 272ق در بغداد متولد شد و وزارت سه تن از خلفاي بني&lrm;عباس را بر عهده داشت و خوشنويس&lrm;ترين كاتب زمان خود بود و خط نسخ را كه اعراب در شام فراگرفته بودند، تكميل كرد و پنج خط ديگر اختراع نمود به نامهاي ثلث، رقاع، ريحان، توقيع، و محقّق.</p>

<p>شيخ&lrm;الرئيس براي تفنّن شروع به نوشتن خط ثلث به روش ابن مقله كرد، اما بيش از چند هفته به آن تفنن ادامه نداد و خوشنويسي را ترك كرد و تا آنجا كه اطلاع داريم تا پايان عمر دیگر به دنبال خوشنويسي نرفت.</p>

<p>از اين علاقه&zwnj;های زودگذر در زندگي دانشمند خراساني زیاد ديده می&zwnj;شود. مانند زماني كه در بخارا بود و مدتي كوتاه در اسب&lrm;دواني شركت مي&lrm;كرد</p>

<p>پی یر گاگزوت</p>

<p>پی یر گاگزوت نویسنده و محقق معاصر فرانسوی در سال 1895 م متولد شد .وی در سالهای بین دو جنگ جهانی اول و دوم سر دبیر هفته نامه معروف کاندید فرانسه بود و تحقیقات تاریخی اش بنابر نظریه منتقدان فرانسوی دارای ارج و ارزش است .</p>

<p>وی می نویسد که پزشکان در مورد لویی سیزدهم و چهاردهم ، سلاطین فرانسه هفته ای یکبار قاروره آنها را بر طبق قواعدی که ابن سینا نوشته بود مورد معاینه قرار می دادند تا اگر علامتی از بیماری وجود داشته باشد پیگیری نمایند .</p>

<p>پاراسلس ، پزشک سوئیسی ، نیز که ادعا می کرد انقلابی در علم پزشکی پدید آورده و در سال 1541م در 48 سالگی زندگی را بدرود گفت . از قواعد قاروره شناسی ابن سینا استفاده می کرده ; در صورتی که مدعی بود قواعد طب کلاسیک پزشکی سقراط تا ابن سینا بی ارزش است&nbsp;</p>
</div>]]></content:encoded>
			<guid>https://islamicmedical.ir/blog/149/ابن-سينا-بزرگترين-نابغه-شرق/</guid>
			<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:07:02 +0000</pubDate>
			<dc:creator>بوعلی دارو</dc:creator>
		</item>
		<item>
			<title>ابوماهر ابوعمران موسی بن یوسف بن سیار ابن سیارشیرازی</title>
			<link>https://islamicmedical.ir/blog/148/ابوماهر-ابوعمران-موسی-بن-یوسف-بن-سیار-ابن-سیارشیرازی/</link>
			<description><![CDATA[<div class="core-ckeditor-content"><h1>بسم الله الرحمن الرحیم</h1>

<p>موسی بن یوسف بین سیار شیرازی از اطباء نامدار سده های سوم و چهارم هجری در سرزمین فارس و معاصر با بزرگانی همچون ابوعلی سینا و </p></div>...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="core-ckeditor-content"><h1>بسم الله الرحمن الرحیم</h1>

<p>موسی بن یوسف بین سیار شیرازی از اطباء نامدار سده های سوم و چهارم هجری در سرزمین فارس و معاصر با بزرگانی همچون ابوعلی سینا و اهوازی بوده است. متاسفانه تاریخ تولد وی مشخص نیست اما مولد و منشا وی شهر شیراز بوده و در این شهر به تحصیل پرداخته است. وی استاد عده ای از اطباء بزرگ زمان خود مانند احمد بین محمد طبری، ابوعلی مندویه اصفهانی و علی بن عباس مجوسی اهوازی بوده و بزرگان طب وقت به شاگردی وی مباهات می کردند.</p>

<p>اهوازی در کتاب &quot; ملکی&quot; ابوماهر را با تجلیل و تکریم بسیار به عنوان خود ذکر کرده است. وی طبیبی دانشمند و طبابت پادشاهان دیلمی را بر عهده داشته است. در این باب در نامه دانشوران چنین آمده است:&quot; وقتی عضدالدوله به بیماری ظفره چشم و سطه گردن مبتلا گردید، پدرش رکن الدوله از این پیش آمد بسیار ناراحت شد. بر اثر توصیه عده ای از اطرافیان معالجه عضدالدوله تحف و هدایایی نزد ابوماهر فرستاد، اما طبیب از قبول آن ها خود داری نمود و پادشاه را به درمان مردم برحسب انسانیت و جوانمردی توجیه نمود.</p>

<p>در مورد دیدگاه وی به درمان از او چنین نقل شده است:&quot; بر اطبای حاذق واجب است که چون در ابنای نوع خود علتی از علل ظاهره یا باطنه استنباط کنند باقتضای انسانیت و مروت، بمعالجت اقدام کرده آن رنجور را از آزار مرض خلاصی بخشند.&quot; تبحر و دانش وی در زمینه علم طب باعث شد که بر عقاید جالینوس اعتراضاتی وارد کند که مورد توجه اساتید فن قرار گرفت. وی همچنین در شعر و ادبیات، فلسفه، حکمت و منطق نیز دستی داشته و از اساتید این علوم بوده است. ابوماهر علاوه بر تحصیل، به تالیف کتب طبی نیز پرداخته است. این دانشمند کتابی ازشمند در زمینه آلات و اعمال جراحی به رشته تحریر در آورده است. شاگرد دانشمندش، اهوازی، در کتاب (کامل الصناعه) فصولی را که راجع به جراحی است به پیروی از استادش نوشته است.</p>

<p>آثار و مولفات طبی وی عبارتند از:</p>

<ul>
	<li>رساله ای در آلات جراحی</li>
	<li>مقاله ای در فصد</li>
	<li>کتاب چهل باب در جزء نظری و عملی</li>
	<li>تعلیقات بر کتاب اغلوتن جالینوس</li>
	<li>کتاب فی السته الضروریه</li>
	<li>امراض العین و منافع خرافات</li>
	<li>اضافاتی بر کناش اسحاق بن حنین</li>
	<li>دیوان شعر</li>
</ul>

<p>همچنین لوسین لکرک مولف تاریخ اطباء عرب متذکر گردیده که شرح کتب یوحنا بن سرابیون (سرافیون) از مولفات ابوماهر می باشد که این مطلب در لغتنامه دهخدا نیز نقل گردیده است.</p>

<p>این پزشک نامدار عمری دراز داشته و تا اواسط قرن چهارم در قید حیات بوده است. در بعضی منابع وفات وی را 350 هجری دانسته اند، گرچه این تاریخ کاملا قطعی نیست اما از آنجا که وی استاد اهوازی بوده می توان انتظار داشت که وی قبل از سال 384 (سال وفات اهوازی) بدرود حیات گفته است.</p>

<p>درنهایت این عالم بزرگ را که مقام استاری بر بسیاری از پزشکان برجسته زمان خود داشته و از مفاخر فارس به شمار می رود می توان بنیان گذار مکتب پزشکی شیراز که قرن ها از مکاتب مهم و تاثیر گذار پزشکی به شمار می رفته دانست.</p>

<p>نگارنده: سید علیرضا گلشنی</p>
</div>]]></content:encoded>
			<guid>https://islamicmedical.ir/blog/148/ابوماهر-ابوعمران-موسی-بن-یوسف-بن-سیار-ابن-سیارشیرازی/</guid>
			<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:04:41 +0000</pubDate>
			<dc:creator>بوعلی دارو</dc:creator>
		</item>
		<item>
			<title>بهاء الدوله رازی</title>
			<link>https://islamicmedical.ir/blog/147/بهاء-الدوله-رازی/</link>
			<description><![CDATA[<div class="core-ckeditor-content"><h1>بسم الله الرحمن الرحیم</h1>

<table border="0" cellpadding="1" cellspacing="10">
	<tbody>
		<tr>...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="core-ckeditor-content"><h1>بسم الله الرحمن الرحیم</h1>

<table border="0" cellpadding="1" cellspacing="10">
	<tbody>
		<tr>
			<td>
			<p>تقریبا حدود 600 سال پس از نابغه بی مانند و پیشگام &nbsp;پزشکی ایران یعنی محمد بن زکریای رازی، شخصیت استثنایی دیگری در دنیای پزشکی ظاهر شده که در حد خود یک نابغه دیگر و در مثل، یک تکرار از شخصیت رازی بود. محل تولد او قریه طرشت ری (شمال غربی تهران فعلی) بود. وی که تحصیلات پزشکی خود را در ری به انجام رسانده بود، هم زمان با کار طبابت و آموزش، به عنوان مرشد فرقه نوربخشی نیز فعالیت داشت.</p>
			</td>
			<td><img alt="بهاء الدوله رازی" src="http://www.booali.ir/cache/fck_files/traditional.jpg" /></td>
		</tr>
	</tbody>
</table>

<p>بهاءالدوله پس از محمدبن زکریای رازی بهترین کتاب طب بالینی را نوشته و از یافته ها و تجارب خود نیز در آن سود جسته است. وی نخستین پزشکی است که به نحو شایسته بیماری سیاه سرفه را توصیف کرده است.</p>

<p>به نظر می رسد وی نخستین کسی باشد که بیماریهای مقاربتی از جمله سیفلیس را به صورت علمی مورد بحث قرار داده باشد و برای نخستین بار واکسیناسیون آبله را مطرح کرده و انجام داده است.</p>

<p>روش بهائ الدوله رازی یعنی توجه به علائم و عوارض بیماری ها و شرح و ثبت دقیق آنها کتاب او را در زمره مهم ترین کتب پزشکی قرار داده است.</p>

<p>شخصیت پزشکی بهاء الدوله به گونه ای است که حتی شخصی مثل سیریل الگود (seriyel algode) که در آثار او نوعی کوچک شماری کار پزشکان ایرانی به وضوح احساس می شود، شخصیت علمی او را مورد ستایش قرار داده است.</p>

<p>چنان که می نویسد: من کتاب بهاءادوله موثق ترین و معتبر ترین مرجع استناد تاریخ پزشکی دوره صفویه می دانم و کتاب او را تنها کتابی است که از وی در دست داریم، یکی از بهترین و جالب ترین کتب درسی پزشکی می دانم که تا به امروز نوشته شده است.</p>

<p>کتاب خلاصه التجارب از مآخذ مهم طب در دوره صفویه و از بهترین متون درسی پزشکی کهن جهان از طبیب نام دار دوره صفویه است.</p>

<p>منبع : کتاب دارونامه گیاهی سنتی و مکمل لابراتوارهای رازک&nbsp;</p>
</div>]]></content:encoded>
			<guid>https://islamicmedical.ir/blog/147/بهاء-الدوله-رازی/</guid>
			<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:02:15 +0000</pubDate>
			<dc:creator>بوعلی دارو</dc:creator>
		</item>
		<item>
			<title>حاجی زین العطار</title>
			<link>https://islamicmedical.ir/blog/146/حاجی-زین-العطار/</link>
			<description><![CDATA[<div class="core-ckeditor-content"><h1>به نام خدا</h1>

<table border="0" cellpadding="1" cellspacing="10">
	<tbody>
		<tr>...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="core-ckeditor-content"><h1>به نام خدا</h1>

<table border="0" cellpadding="1" cellspacing="10">
	<tbody>
		<tr>
			<td>
			<p>علی بن حسین انصاری شیرازی معروف به حاجی زین عطار، پزشک و داروشناس مشهور ایرانی است. شاید بزرگترین داروساز دوره مغول، علی بن حسین انصاری معروف به حاجی زین الدین عطار است، پدرش حسن انصاری از اطبای به نام بود باشد که در سال 729 هجری قمری در شیراز به دنیا آمد. پدرش، جمال الدین حسین، از پزشکان اصفهان بود که چند سال پیش از تولد پسرش، در شیراز اقامت گزید.</p>
			</td>
			<td><img alt="حاجی زین العطار  " src="http://www.booali.ir/cache/fck_files/%20%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%20%D8%AC%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg" /></td>
		</tr>
	</tbody>
</table>

<p>علی بن حسین در شیراز به کسب کمالات پرداخت و شهرت او در طب به حدی رسید که پادشاهان آل مظفر به وی توجهی خاص داشتند. وی معاصر پادشاهان مظفری و طبیب بنام دربار ایشان بود. او در درباز سلطان جلال الدین شاه شجاع، از آل مظفر، 16 سال خدمت کرد و در نزد شاه شجاع، منزلتی والا داشت و پزشک مخصوص او بود.</p>

<p>شاه شجاع، از سلسله مظفریان، پس از ابوسعید، آخرین پادشاه ایلخانیان، در جنوب ایران حکومت می کرد و اهمیت او از نظر ایرانیان در این است که هم دوره حافظ و ممدوح بوده است. به این ترتیب، بی شک بین علی انصاری (حاج زین الدین عطار) و حافظ دوستی و مراوده وجود داشته است.</p>

<p>حاجی زین الدین سرآمد اطبای فارس در قرن هشتم هجری قمری بوده و به همین جهت مورد توجه و احترام بزرگان عصر قرار گرفته و به عنوان طبیب مخصوص شاه شجاع مظفری انتخاب شده است. وی در سال 806 هجری قمری درگذشت.</p>

<p>علی بن حسین انصاری کتب و رسالات چندی دارد که یکی از آنها جزوه های در تشریح، به نام تحفه السلاطین و دیگری کتابی است به نام مفتاح الخزائن در باب ادویه که آن را در سال 1366 میلادی به اتمام رسانده است.</p>

<p>در میان تآلیفات انصاری می توان از تحفـه السلاطین که یک جزوه کالبدشناسی است و مفتاح الخزائن که در سال 767 هجری قمری نوشته شده نام برد. وی سه سال بعد در کتاب اخیر تجدید نظر کرده و مطالب زیادی به آن افزود و آن را با نام اختیارات بدیعی به بانوی شاهزاده بدیع الجمال، همسر امیر مبارزالدین محمد، اهدا نموده است.</p>

<p>کتاب اختیارات بدیعی مشتمل بر مقدمه، دو مقدمه مختصری در کلیات و ماخذ ادویه و نگهداری آنها صحبت کرده است.</p>
</div>]]></content:encoded>
			<guid>https://islamicmedical.ir/blog/146/حاجی-زین-العطار/</guid>
			<pubDate>Sun, 23 Dec 2018 10:00:25 +0000</pubDate>
			<dc:creator>بوعلی دارو</dc:creator>
		</item>
	</channel>
</rss>